Main

شخصی، روزمره

درباره من


I Love:

My family, friends, nature (especially biking and hiking), fantasy arts, pop culture, weekend naps, rainy and fresh weather, vanilla cake, chocolate with peanut butter, late harvest wine, and cheese.

My Path:

Born and raised in capital city of Iran, Tehran. Graduated from university in Electronics and took some college degrees and certifications in networking and programming. Worked for several international companies in Iran as project manager and technical staff. Moved to Toronto, Canada in winter 2004 to continue my study and work as an IT professional and then in corporate strategy at several Canadian companies. Planning to attend Business/Marketing school at a great college like Queens University or University of Toronto. Considered starting my own business but eventually joined some small companies to have some experience on Canadian and North American's market.

I'm just here to take break and have fun, learn a thing or two, and try to make a difference.

I’m a very honest and caring person, I love people, family and friends are very important to me and I’m always there when they need my support. I’m trying to be good at giving advice and to be a trustworthy person… To be a good friend is my goal.

آب و آتش

بالاخره ما هم بعد از عمری تنبلی یا شایدم کم سعادتی ، وبلاگ دار شدیم. نمیدونم اما واقعا هیچ وقت این امکان پیش نیومد که دستم به این کار بره. با وجود اینکه از اولین روزای بوجود اومدن این دنیای مجازی همیشه در جریانش بودم و حتی فعالیتهایی هم که میکردم در زمینه وب ، اینترنت و چیزای مرتبط بوده، اما هرموقع که میخواستم برای خودم هم یه دستی بالا بزنم، یا گرفتاریا نمیذاشت، یا حس و حالشو نداشتم. به هر حال فکر میکنم بالا و پایینای زندگی یا شاید هم دنیا و تجربیات جدید زندگی باعث شد که به طرفش بیام.

این وبلاگ رو خیلی سریع و در عرض شاید یکی دو ساعت راه انداختم. یکدفعه هم یاد این دامین افتادم که مدتی میشه بخاطر اینکه ازش خوشم میومد ثبتش کرده بودم. پیش خودم گفتم که بزارمش روی همین کار و دقیقا همون حال و هوایی که موقع ثبت این دامین رو داشتم هم ، به وبلاگ خواهم داد.

آب همیشه سرد و ملایمه ، اما در مقابلش ، آتیش حسابی گرم و خشن. از ترکیب این دو، یه وضعیت آروم و با ثبات معمولا بوجود میاد... شاید من، شرایط و اتفاقایی که تو زندگی برام افتاده ، همواره توی همین مایه ها بوده و چیزی که در آخر مونده ، بعنوان تجربه و یا شاید برداشت شخصی، یه چیز با ارزش و آرامش دهنده س. قصد دارم هر موقع که حس و حالشو داشتم ، ازشون صحبت کنم.

روزهای پر ماجرا

جدا هیچوقت فکر نمیکردم که وبلاگ نوشتن اینقدر سخت باشه. حالا میفهمم که این افرادی که وب لاگهاشون همیشه بروز هست و تر و تمیز ، چقدر زحمت به خودشون میدن و چقدر برنامه ریزی میکنن تا بتونن مطالب جدید و بروز رو توی وبلاگشون بنویسن.

این روزا واقعا گرفتارم. جالبه که درگیر کارایی هستم که تو خواب هم نمیدیدم که یه روزی تو کانادا همه ی انرژی منو بگیره. حوصله نوشتن در موردش رو ندارم. حقیقتش احساس میکنم که شاید بهتر باشه این یه تیکه جا رو حداقل از شر این همه فراز و نشیب حفظ کنم.

- عکس امروز: یک ماجرای بسیار جالب که خیلی زیبا روی کاغذ اومده!
- نکته امروز: واقعیتی که شاید حداقل برای افرادی که اینور و خارج از ایران زندگی میکنند دور از انتظار نبوده و برای دیگران خالی از لطف نباشه.
    

چرا یک ماه و نیم غیبت

تقریبا یک ماه و نیمی میشه که فرصت سر خاروندن نداشتم که بخوام چندتا مطلب بنویسم اینجا. مشکل بزرگ هم اینه که اتفاقات جدی خیلی داره پیش میاد برام و اینقدر زیادن که نمیدونم از کجا باید شروع به نوشتن بکنم. به هرحال تصمیم گرفتم با توجه به اینکه تقریبا یه بخشی از فعالیتها به یه سر و سامونی رسیده، یه مقداری ازش بنویسم تا شاید بعدها فرصت نوشتن همین ها هم پیش نیاد.

فعالیت خیلی مهمی داریم میکنیم که یکی از بزرگترین ضعفهای جامعه ی ایرانی رو در دنیای اینترنت حداقل یک کمی بهبود میبخشه. یه ضعف خیلی بزرگ که واقعا با توجه به دنیای امروز و پیشرفتهای دقیقه ایش ، غیرقابل انکارشده و متاسفانه ما ایرانیها اینقدر درگیر موضوعات مختلف ، از سیاست گرفته تا اقتصاد و جامعه و غیره شدیم که از این چیزا عقب موندیم (برای تایید بخشی از این حرفهام ، وب سایتی رو در پایین این مطلب معرفی میکنم مه تنها حسنی که داره شاید باعث میشه بیشتر به فکر بیوفتیم).

همیشه به این فکر میکردم که یه پایگاه اینترنتی جامع و یا یه سرویس متمرکز برای ایرانیان روی اینترنت نیست. بودند و هستند وب سایتهای بسیار معتبر و کارامدی که توی این عرصه اومدن و رفتن یا اینکه به هر حال خودشونو با یه کیفیت و سرویس استاندارد پایه ، بدون هیچ بهبود و هدف بلند مدتی نگه داشتند. توی این عرصه شاید بزرگترین توجه معطوف به سایتها و سرویسهای خبری روی اینترنت بوده و بنظر من موفقیت اونها هم به دلیل کیفیتی که ارانه میدن نیست، بلکه به حساسیت موضوع و علاقه و توجه عمومی که روی مسایل اجتماعی و سیاسی که در حال حاضر در ایرانیان هست مربوط میشه.

این موضوع که چرا ایرانیان روی اینترنت هنوز جای خودشونو پیدا نکردند به نکات مختلفی بر میگرده. اولا باید اینو در نظر گرفت که ما واقعا به لحاظ اطلاعات و دانش فنی و حتی نیروی انسانی متخصص توی این زمینه چیزی کم نداریم (چه در داخل ایران و چه در خارج). اما مشکل اینجاست که اونایی که داخل کشور هستند، اینقدر درگیر مسایل متعدد زندگی هستند که اصلا فرصت یا شاید رغبتی ندارن که به یه کار اصولی فکر کنن و از طرفی به لحاظ امکانات و پشتیبانهای تکنیکی (حداقل یکسری تجهیرات مناسب و پیشرفته ی شبکه و از نظر خطوط ارتباطی قدرتمند اینترنتی) در کمبود بسر میبرند. متاسفانه اوضاع روز به روز هم داره بدتر میشه و مردم از لحاظهای مختلف بیشتر تحت فشار قرار میگیرن. مثلا همین چند هفته پیش شاهد موضوعاتی بودیم (و یا بهتر بگم خود من بطور مستقیم درگیر این مسائل بطور کاملا نزدیک بودم و هستم) که یکی از شرکتهای امریکایی ارائه دهنده سرویسهای اینترنتی و سرورهای اختصاصی که مشتریان بسیار زیادی هم در ایران داره، بطور غیر منتظره و بواسطه قوانین وضع شده ی دولت امریکا در رابطه با تحریم اقتصادی ایران، میاد و تعداد زیادی از سرورها و وب سایتهای ایرانی رو میبنده. از این بابت گفتم که بطور کاملا نزدیک درگیر این مسئله بودیم ، چون که تعدادی از اون شرکتهای ایرانی ارتباط نزدیکی با ما داشتند و بعد از پیش اومدن این مشکل، سریعا به فکر راه اندازی سرورهای از دست رفته ی اونها در کانادا افتادیم. خوب خوشبختانه با روزها و شبها کار مداوم، سرویسها مجددا به شرایط عادی برگشت. اما به هر حال همگی ما و خیلی از شرکتهای داخل ایران رو به فکر انداخت تا دنبال یه راه حلی باشن از همین الان تا در صورتی که دچار یه چنین مشکلی شدن، بتونن سریع اوضاع رو جم و جور کنن. شاید یکی از این راه حلها اینه که شرکتهای ارائه دهنده سرویسهای اینترنتی در داخل ایران ، برای پیشگیری از مشکلاتی که از طرف امریکا بواسطه مسائل سیاسی پیش میاد، خدمات خودشونو از طرفهای تجاری در کانادا یا کشورهای بیطرف دیگه دنبال کنند.

موضوع دیگه هم در مورد ارائه راه حلهای جدید و متفاوت اینه که اون افرادی که میدونن باید چیکار کنن و شاید یه ایده ی با ارزشی ، یا یه چیزی توی ذهنشون هست، بواسطه ی مشکلات مالی و عدم پشتیبانی دولتی و حتی خصوصی نمیتونن به اون چیزی که میخوان برسن. یا حتی شاید در برخی موارد با سنگ اندازی جلوی اون کار رو هم میگیرن.

اون کسایی هم که خارج میشن از کشور هم، بیشترشون از فرط خستگی و عدم آرامش فکری، برای بهبود روحی و روانی خودشونم که شده ، حداقل دنبال یه زندگی آروم و بی دقدقه میگردن که توی خارج از ایران، خصوصا کشورهای آرومی مثل کانادا ، خیلی راحت هم بهش میرسن. و در نهایت اینبار هم با وجود داشتن امکانات و موقعیتهای مناسب، دنبال عملی کردن ایده ها و توانایی های پنهانشون نمیکنن و در مقابلش بیشتر سعی میکنن که به یه کار و موقعیت شغلی مناسب و مطمئن فکر کنن تا اون آرامشی که دنبالش بودن رو بدست بیارن.

این داستانها رو گفتم تا شاید دلیل گرفتاریهای خودمو بیشتر روشن کرده باشم و به عبارتی یه مقدمه کوتاهی هم در مورد شرایط و دنیای داخل و خارج ایران گفته باشم.

در فرصت بعدی توضیحات بیشتری در مورد اتفاقای مهمی که داره میوفته خواهم داد...

لینک امروز: این وب سایت یه جورایی حرفهای منو تایید میکنه، ببینید که همه دنیا دارن بدو بدو پیشرفت میکنن و بجای اتلاف وقت ، انرژی و سرمایه های ارزشمندشون ، فارغ از همه ی سرعتگیرهای سیاسی و اقتصادی دنیا، به تثبیت موقعیت و جایگاه خودشون توی دنیا میپردازن.

امان از دست این دنیای تبلیغات

داشتم اینترنت رو زیر و رو میکردم پریروز، حالا بگذریم که دنبال چی داشتم میگشتم، اما دو تا کلیپ تبلیغاتی تلویزیونی خیلی جالب پیدا کردم که تا حالا ندیده بودم. هیچ نظری در مورد اینکه چقدر جدیده یا اصلا جایی پخش شده یا نه ندارم. فقط بینهایت جالبن و کلی از دیدنشون خندیدم. به این فکر میکردم که واقعا بعضی وقتها چه نکته های ریزی از چه چیزای درشتی میشه در آورد.

دو تا کلیپ رو اینجا و اینجا میتونید ببینید (ارزش دیدنش رو داره)، اولیش حدود 3.7MB و دومیش هم حدود 4.5MB  هستش.

- عکس روز: بچه لاک پشت دو سر؛ عکس یک و دو
- نکته روز: اینو واقعا تا حالا نمیدونستم که کد بین المللی تلفن روسیه “ 007 ” هستش!

همه ی شبهای ما واقعا دیگه به بلندی شب یلدا شده

به قدری گرفتاری زیاد شده که اصلا فرصت نمیشه که مطلبی اینجا بنویسم. داشتیم در مورد حال و هوای شب یلدا دیروز با بچه ها صحبت میکردیم که تحولاتی رو توی سایت انجام بدیم. بحث های مختلفی هست در مورد اینکه در هر کدوم از روزها و رویدادهای مهم به چه شکل و با چه سرویسی سایت رو عرضه کنیم و از این صحبتها. نتایج رو کم کم خواهید دید. به دنبال یک شخصیت یا کاراکتر ویژه ی گرافیکی برای سایت هستیم تا بتونیم بشکل متحد و ادامه دار به ظاهر و خدمات سایت افزوده بشه. بطوریکه هم پرمفهوم باشه و هم جذاب و دیدنی.



Yalda Night Party Ticket

همه روزها و شبهای ما شده یلدا، کار تا دیر وقت و مرتبا ایجاد تحولات و تغییرات مختلف روی سایت (چه ظاهرش، و چه پشت پرده). یکی از دوستان بسیار خوبمون که فرصت همکاری باهاش رو در این جمع داریم، دیروز لطف کرد و به مناسبت شب یلدا، ما رو به پارتی مخصوص یلدا که توسط اتحادیه دانشجویان ایرانی دانشگاه تورانتو برگزار میشه دعوت کرد. ازش خیلی ممنونیم ، امیدوارم بتونیم لحظات خوبی رو در این روزهای آخر سال و بسیار پرمشغله و پرهیاهو ، در کنار هم داشته باشیم.

یکسال دیگه هم گذشت

هیچموقع مثل امروز گذران سال رو به این شکل حس نکرده بودم. حس و حال خارج از ایران هم روی این موضوع اثر گذاشته بهرحال. این روزا دیگه سال شمسی و میلادی نداره، انگار با وجود این دو مناسبت ، سرعت گذشتن زمان هم دو برابر شده!

توی سالی که گذشت اتفاقای مهمی افتاد، چه در دنیای سیاست ، اقتصاد و تکنولوژی ، چه در داخل و خارج ایران و چه در زندگی شخصی من! حس میکنم چند برابر بیشتر از یک سال از سنم گذشت. شاید بخاطر اینه که چندبرابر یک سال معمولی توی زندگی بالا و پایین رفتم. بهرحال هر چی که بوده ، امروز که بهش فکر میکنم بنظرم قابل قبول میاد. احساس میکنم اون چیزی که میتونستم واقعا باشم ، بودم و انصافا همه ی توانم این بوده.

در سالی که پیش روست، به مراتب مسئولیت و گرفتاریهای بیشتری دارم. یکی از اونها اینه که باید پروژه ایران دات کام تکمیل بشه و به جایی برسه که قابل افتخار، استناد و ارزش گذاری باشه. کار پیچیده و سختی پیش رو خواهیم داشت که تنها با حمایتهای تکنیکی، مالی و مدیریتی کلیه اعضای تیم میسر میشه.

Happy New Year 2006 from Iran.com

برای همه آرزوی سالی توام با موفقیت، شادی و سلامتی دارم. آغاز سال نو مبارک!

From a friend on 14 Feb, 06 : Every day! Live, Love and Laugh

تحولی دوباره

عجیب مدتیه که تو فکر یه تغییر مسیرم، دوباره میخوام دست به اکتشافات بزنم و یه نیمچه انقلابی کنم. روزهای جالبی داره میگذره ، روزایی که مثل همیشه میتونه اتفاقات زیاد و جدیدی رو بوجود بیاره. میتونه خیلی خوب باشه و یا بطور غیرقابل تصوری شلوغ.

کانادا کشوریه که خیلی جالب به این حال و هوای ماجراجویانه ی من میخوره. اینجا واقعا کشور موقعیتهاست. همه جوره میتونی برنامه بریزی و از امکانات و ارتباطات استفاده کنی.

مکافات

مثل اینکه این روزگار، عجیب افتاده دنبال من تا یه حال اساسی بهم بده! طی 24 ساعت گذشته همه ی زندگیم رفت رو هوا... هارد دیسک لپ تاپم یکدفعه طی چند روز گذشته شروع به تق و توق های عجیبی کرد و امروز صبح با کمال ناباوری و در روزهایی که اصلا انتظارشو نداشتم ، از کار افتاد و دیگه بالا نیومد!

تقریبا شامل همه ی فایلها و برنامه های زندگیم بود ، پشتیبانهای متعددی در طول این شاید 7 ، 8 سال دارم ، اما متاسفانه بین همین 4 تا 5 ماه گذشته بدلیل مشغله ی زیاد کاری و گرفتاریهایی زندگی نتونستم هیچگونه پشتیبانی از دیتاها و برنامه هام بگیرم. متاسفانه بیشتر اطلاعات از دست رفته هم مربوط به اینور و حضورم در کانادا میشه ، تمام پسوردها ، همه ی داکیومنتها و اطلاعات مختلف! واااای خدای من!

حالم خیلی خرابه ! شدم مثل اینایی که واقعا همه چیز زندگیشون از دست رفته ! شاید بشه اسمش رو گذاشت مرگ دیجیتالی ... آخه من الان باید برم چه خاکی به سرم بریزم ؟! نمیشد یک زمان و یک روز دیگه این اتفاق میوفتاد؟

امروز تمام وقت فقط سعی کردم روی یه هارد دیگه که از قبل داشتم ، سیستم رو دوباره بیارم بالا! اینور و اونور هم کلی ایمیل و پیغام دادم تا ببینم کی میتونه به دادم برسه! چند تا حدود قیمت و پیشنهاد در مورد بازیابی دیتا هم گرفتم اما تا دلتون بخواد مغزم سوت کشید. چیزی بین 900 تا 2000 دلار تخمین زدند که شاید بشه دیتا رو دوباره بازیابی کنند! ای کاش الان ایران بودم، بالاخره کلی دوست و آشنا و رفیق... عجب روزگاریه!

الان هارد رو که میزنم به یه کامپیوتر معمولی ، شروع میکنه به سر و صدا کردن بدجور، انگار که مثلا موتورش گیر کرده باشه. هارد رو که گاهی تکون میدم یه چیزایی رو شناسایی میکنه اما نمیشه یه حالت ثابت پیدا کرد که بشه اقلا اون بخش مهم اطلاعات رو از روش کپی کرد. بنظر میاد که اطلاعات کماکان سالم باشه و بیشتر به یه اشکال سخت افزاری میزنه!

تجربه یا پیشنهادی اگه کسی داره حتما بگه که واقعا دعاش میکنم. هر چی فکر میکنم بیشتر به عمق فاجعه پی میبرم. خدا نصیب هیچ کسی نکنه ولی انگار عزیزترین چیزای زندگیمو از دست دادم...

بهار در راه است

چند روزی هست که هوایی بسیار دلنشین ، لطیف و آرامش بخش در تورنتو داریم. نم نم بارون در بیشتر مواقع و دمای هوایی حدود 9 درجه. با پیشبینی وضع هوا، تا پایان این هفته هم همینطور تقریبا میمونه اما دوباره به وضعیت سرد همیشگی بر میگرده.

باز جای شکرش باقیه که دستکم اجازه میده که احساس کنی بهار داره میاد و باعث میشه که یاد حال و هوای دلنشین بهاری و آغاز سال جدید بیوفتم. امروز یه مقدار زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون، فرصتی دست داد که بتونم بشینم و یه کمی از این هوا لذت ببرم. از صبح زود نشستم و بیرون رو نگاه میکنم ، چای معطر، گرم و تازه دم ... و مرور گذشته ها... گاهی اوقات همینجوری الکی احساس قشنگی و لطافت میکنی و با یاد آوری لحظه های زیبای زندگی، به آینده ی بهتر می اندیشی.

Spring is coming…

During these days we have a really nice and pleasant weather here in Toronto. Based on weather forecast, it will change soon but for the time being, a light rain shower and a fresh air on a 10°C condition makes me such a nice feeling to review my back home and even remember; “hey! Spring is coming!”

For those who do not know; “Persian New Year” starts on 1st day of spring each year. In Iran - during these days - everyone is preparing to celebrate spring and New Year. For those Iranian who is outside of country, this period is such a rare feeling that they wish to be with their family and loved ones.

Today’s morning, this nice weather makes me to review my memories and great moments. This spring is going to be my second year far away from my missed ones.

I would post a nice shot of spring blossoms, which is sign of spring these days. I like this shot...

- Photo By: Paris Marashi [Flickr, Home Page]

زیر گنبد کبود

امسال شاید برای اولین بار حس میکنم که برای برگزاری مراسم و مناسبتهای ایرانی، داره هماهنگیهای بهتری در تورنتو صورت میگیره. اینا همه جای خوشحالی داره. اینکه دولت و سازمانهای کانادایی خیلی بهتر و بیشتر جامعه ی ایرانی رو تحویل میگیرن و از طرفی خود ایرانیها هم کمابیش دارند به سمت کارهای گروهی و ارزشمند میرن. این نشون میده که نسل ایرانیهای مهاجر کانادا داره متحول میشه، اکثرا دیگه جوان ، تحصیل کرده و چند زبانه هستند و خیلی خوب توی جامعه و کارهای دسته جمعی تمرین کردند. واقعا همیشه جا برای این کارها خصوصا توی کشوری مثل کانادا که اینهمه ملیت مختلف توش زندکی میکنن هست. ما ایرانیها بدلایل مختلف تابحال نتونستیم به یک سازماندهی جامع و منسجم برسیم امیدوارم که این حرکتهای خوبی که این روزها شاهدش هستیم کماکان ادامه داشته باشه و روز به روز قویتر بشه.

هفته ی آینده ، شاید برای اولین بار، یکی از بزرگترین گردهمایی های ایرانیان در تورنتو برگزار میشه. همه ی توضیحات این برنامه رو در وب سایت رسمی و همینطور در سایت بی بی سی و اینجا میتونید بخونید. تبلیغات زیبای فستیوال رو هم اینجا ببینید.


:: Canada's largest Persian New Year Festival

Harbourfront Centre hosts Canada's largest ever Nowruz (Persian New Year) festival "Under The Azure Dome" beginning Thursday March 17 through Sunday March 19, 2006. This exciting new festival features more than 100 artists and performers in film, music, dance, theatre, visual arts and more!

The ancient pancultural celebration of Nowruz is celebrated by peoples from historical Persian territories in Iran, Afghanistan, Pakistan, Azerbaijan, Kyrgyzstan, Kazakhstan, Tajikistan, Turkey and India - many of whom will be represented at the festival.

Invitation
Festival’s Flyer
Official Website of Festival

احساس خوب

از شما چه پنهون؛ دوباره یه حس صاف و بچه گانه دارم... امروز برای بار چندم در زندگیم به این نتیجه رسیدم که اگه با همه ی وجودت از یه دست بدی، از اون یکی دست حتما میگیری. واقعا این قدیمیا هرچی گفتند رو باید با طلا نوشت و همه جا قاب کرد. نمیدونم شاید چون خیلی زیاد درگیر این زندگی الکی شدیم که انگار اون حرفهای قدیمی دیگه خریدار نداره! اما برای من هنوز داره و من برای چندمین بار، امروز دوباره یک تجربه ی جدید داشتم:

مدتیه که زندگیم عجیب شلوغه و ریخته بهم. شاید ظاهر قضیه اینو نشون نده، اما خودم میفهمم که روی هوا دارم راه میرم. کاریش هم نمیشه کرد، یه سری چیزهاست که خودبخود باید دوره اش طی بشه. بگذریم... دیروز رفتم که یه سری مدارک رو پست کنم. همش حواسم بود که اشتباه نشه، اینجا کاناداست، یه "واو" اگه توی مدارک و نوشته هات کم باشه، همه ی پروسه (حالا میخواد برای هرچی باشه) به تاخیر میوفته، تعارف هم با کسی ندارند! پست خونه های اینجا هم عموما داخل فروشگاههای زنجیره ای بزرگی مثل Shoppers هست.

خلاصه در حال پر کردن آدرس بودم که تلفن دستی ام زنگ زد. برداشتم، میبینم یکی از بچه های پارت تایم شرکته که سالی یه بار میاد یه سری میزنه و میره! با اون لهجه ی نیمچه، میپرسه که کجایی، چرا دیرکردی! میگم من یه خورده امروز دیر میام، الان هم درگیر پر کردن مدارکم هستم. میگه زود بیا که "آی میس یو گایز"!

آدرسها رو نوشتم و دارم مدارک رو چک میکنم که چیزی کم نباشه. دوباره گوشی زنگ میخوره! اینبار یکی از مشاورهای فنی شرکته. میگه که یکی میاد تا چند دقیقه دیگه که چند تا از سرورها رو ببره. بهش میگم که من الان بیرون از آفیسم و دارم یه سری مدارک رو پست میکنم. میگه اوکی پس دیگه کاریش نمیشه کرد، اونها میان و دست خالی برمی گردند! قرار میشه که پیگیری کنه و باز خبرشو بده.

چسب پاکت رو میرنم، میدمش دست مسئول باجه که وارد سیستم کنه و رسید منو بده! دوباره گوشی زنگ میخوره! میگه قرار شده که طرفهای ظهر دوباره برای بردن سرورها بیان! همونجوری که گوشی دستمه از باجه دار تشکر میکنم و میزنم بیرون! غافل از اینکه مهمترین جزء زندگیم رو یادم رفته از روی میز بردارم! هیچی، سرتونو درد نیارم، همه ی مدارکم رو که توی یه کیف دستی بود جا گذاشتم!

هنوز به سر چهار راه نرسیدم که میشنوم که یه صداهایی داره میاد، برمیگردم میبینم که یکی داره میاد به طرف من، از مسئولین فروشگاهه، نفس نفس زنان مدارک رو بهم میده. یه لبخند تشکرآمیز بهش میزنم و میگم که تو امروز رو برای من به بهترین شکل ساختی...

My good feeling on a boat, helping each others, honesty
توی راه یاد خودم میوفتم که چند هفته ی پیشتر، یکی از تکنسینهای Dell Canada اومده بود برای سرویس یکی از دستگاهها. با هم کلی خوش و بش کردیم و کارش که تموم شد و رفت، بعد از چند دقیقه متوجه شدم که یه USB Flash Drive  رو روی کامپیوتر من جا گذاشته. بازش میکنم، میبینم که تمام سریال نامبرها توشه. برنامه هایی که باهاش میشه مشخصات گارانتی و سریال سیستم رو عوض کرد. عجب چیزیه... معطل نمیکنم، در میارمش و سریع از آفیس میزنم بیرون، حالا بدو بدو توی خیابون، آخرش پشت ساختون، سر خیابون پیداش میکنم. میزنم به شیشه، چشماش برق میزنه! وااای که چقدر تشکر میکنه! میگه تو روز منو ساختی، ممنون!

درسته... شاید اگه دنیای ما آدمها خیلی خیلی شلوغ شده باشه، اما هنوز 2، 2 تاش، 4 تا میشه. خوشا بحال من اگه بتونم همیشه این حس قشنگ رو دورن خودم نگه دارم! حسی که بهم میگه خوب و بد بودن به خودم ارتباط داره، حسی که میگه دنیا خیلی کوچیکه...

سال نو مبارک

Happy Persian New Year, 1385, hands, fingers, showing the year, numbers, grayscale, idea, cute

لحظه ها

سال که نو میشه، آدم نا خودآگاه یاد گذشته و حال و آینده میوفته! بماند که چقدر مرور لحظه های سخت گذشته لذت بخشه، اما فکر کردن به آینده و مسیر پیش رو، دست تنها، مملکت غریب و یک عالمه مسائل جدید و غیر قابل پیشبینی، این احساس رو بهم میده که باید بهتر و بیشتر از گذشته تلاش کنم.

زندگی اینجوری که مدام توی تلاطم و بالا و پایین باشی، دقیقا اون چیزی بوده که من بخاطرش الان اینجام. نمیدونم چرا، ولی اینجوری مرتب حس میکنم که یه موضوعی هست که من باید حلش کنم. از زندگی تکراری و بدون هیجان و روزمره گی اصلا خوشم نمیاد.

در جستجوی یک دوست قدیمی

هنوزهم باورم نمیشه که بتونم یک دوست قدیمی رو بعد از چیزی بالای بیست سال، در کانادا پیدا کنم. چیزی که باعث خوشحالی و تعجب بیش از حد من شده، اینه که این دوست قدیمی، دوست خود من نیست، بلکه یکی از دوستان و هم دوره ایهای دانشجویی پدرم در ایران و در زمان قبل از انقلاب بوده که بعد از انقلاب و در شلوغیهای اون روزها، هر کی به یه سمتی میره و دیگه از هم خبری پیدا نمیکنند. پدرم میگفت که من تنها چیزی که ازش میدونم، اینه که الان در کاناداست.

خلاصه ی داستان اینه که امروز - تعطیلات آخر هفته ای - فرصتی دست داد که با ایران صحبت میکردم و تبریکات برای پایان تعطیلات(از بس که این مملکت تعطیله!) و سیزده مبارکی. پدرم گفت که تو با اینهمه تشکیلات و اینترنت و نمیدونم شبکه های زیرزمینی، هنوز نتونستی این رفیق قدیمی مارو پیدا کنی!!؟

حقیقتش بهم برخورد یه جورایی. پیش خودم گفتم؛ من اگه زیر سنگ هم شده، این دوست قدیمی رو پیدا میکنم تا یه حال اساسی به پدرم بدم. خلاصه از صبح دست به کار شدم و اینترنت رو زیر و رو کردم. از اسم کوچیک و پسوند و پیشوند و هر چی که بود. در نهایت هر چقدر که چلوندمش، یه لیست هفت هشت تایی شد. شروع کردم به یکی یکی زنگ زدن و توضیح دادن ارتباط و گذشته و از اینجور چیزا.

یافتم!! وای که اصلا باورم نمیشد. خلاصه از شدت شادی و خوشحالی اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. حالا هم باید صبر کنم تا صبح بشه و یه خبر داغ و دست اول برسونم به پدر گرامی که جزو عزیزترین چیزهای زندگیمه. هر چی دارم از اونه و واقعا از خدا میخوام که برام نگهش داره.

پ.ن. امروز به پدرم زنگ زدم و شماره و مشخصات رو دادم، بهم میگه که خوب دیگه ایشالله چند ماه دیگه همو میبینیم! از تو که خیری به ما نرسید... ها هاهااا، کلی خندیدیم. بهش میگم پس همه ی اینا نقشه بود! برای تابستون محشر اینجا برنامه ریزی کرده بودید! میگه آره!! بچه میخواییم چیکار، میخواییم بزنیم به عشق و حال!

ولی واقعا جالبن... عزیزترین موجودات زندگی من، خدا باید حالا حالاها نگهشون داره، من اصلا حالیم نیست!

در شرح حال من

کامنتی جالب گرفتم، از دوستی غرغرو، اما بسیار دوست داشتنی:

صد بار نیکی کردی و ندیدی ثمرش... عیبی هم ندارد، فقط باید ادامه داد! بالاخره نتیجه خواهی گرفت؛ آدمی مثل تو براساس قانون چهارم نیوتن روی زمین نمی ماند. می گویند متولد تیر بیکار، به کمیابی درخت آناناس در سیبری است.

امان از این دنیای بی غم

فرض کنید بعد از طی کردن یک روز بینهایت شلوغ و خسته کننده، تا دیر وقت هم توی خونه پای کامپیوتر کار میکنی و حدودای ساعت 2 شب، تازه سر نازنین میاد روی بالش و در عرض یک دقیقه بطور نیمه بیهوش، به او دنیا منتقل میشی.

...صدای نخراشیده ی آلارم ساختمون، ساعت 5 صبح بصدا در میاد!

هیچی یادم نمیاد، فقط یادمه توی خواب و بیداری، هر چی از دهنم در اومد، نثار اون کسی که این آتیشو سوزونده کردم. لامصب یکی دوتا بدبختی که نیست، باید اول صدای دیوانه کننده ی آژیر رو تحمل کنی، بعدش تا آتشنشانی و آمبولانس و پلیس میریزه، یه چند دقیقه ای هم صدای زیبای نگهبان ساختمون رو باید بشنوی که داره با صدایی از خواب پریده، گزارش صحنه ی حادثه رو میده.

روزگاری داریما!

آيا ايرانی بودن بدبختی بزرگی است؟

این روزها مجددا داره برام تداعی میشه؛ "...چقدر غم انگيز است که مردم به آسانی از تمام يک ملت به خاطر کارهای عده ی کمی متنفر می شوند!"

عطر سنبل، عطر کاج فيروزه جزايری دوما محمد سليمانی نيا نشر قصهFunny in Farsi A Memoir of Growing up Iranian in America by Firoozeh Dumas Random House Trade Paperbacks Villard Book Iran Farsi Azamon Indigo Chapters Immigrants Immigration Canada
نسخه ی اصل این کتاب را خوانده ام، بخوانیدش، بسیار زیباست...

بالاخره هوا گرم شد

حسابی خسته ام و از اینکه در این هوای آفتابی پشت این کامپیوتر هم بشینم، دارم دیونه میشم! …چند روز تعطیلی پیش رو داریم (برای عید پاک) و قصد دارم بزنم به دشت و خیابون، و این دوچرخه ی بیچاره رو بعد از کمتر از یکسال دوباره راه بندازمش.

یادش بخیر پارسال؛ چقدر بالا و پایین کردم! دیگه این آخرا شمال و جنوب تورنتو رو طوری رکاب میزدم که همش از توی پارک و فضای سبز و مسیرهای مخصوص دوچرخه رد میشدم (شاید ده ها کیلومتره). یه طرحی هم شهرداری تورنتو گذاشته بود که اسمش بود "شهری در پارک" و واقعا هم همینطور بود (اقلا من تونستم همه ی مسیرها رو کشف کنم)

چقدر حیف شد؛ توی این منفجر شدن! هارد دیسک لپ تاپم، همه ی عکسها و خاطراتم پرید. الان دوباره غم و غصه های از دست دادن بچه هام تداعی شد برام!

تنها چیزی که از عکسها مونده، یدونه عکسه که اونم گذاشته بودمش توی اورکات:

Ehsan Friends Summer 2005 Biking Toronto Canada
خلاصه کلام؛ این پست رو زدم که فقط به هم شهریهای ورزش دوست بگم که اگه پایه هستید، از این به بعد که کلا هوا خوب میشه، بزنیم بیرون.

با من تماس بگیرید ehsan [at] aboatash [dot] com

این فرهنگ عذاب آور

این حرفها، زدن نداره ...

اما مدتیه که اصلا نمیدونم چرا، ولی توی جمعهای ایرانی خیلی زیاد بهم فشار میاد، حس میکنم که نفسم میگیره. امسال برای جشنها و مهمانی های مختلف، برای گردهماییهای مختلف نوروزی، به هر کجا که رفتم حالم بد شد. انگار حس میکردم که هر چی از اشکالات مختلف، از فرهنگ و سنت و حال و هوای ما ایرونیا بوده رو یکجا و دور هم جمع کردن.

هنوز از پشت سرهم صحبت کردن دست بر نمیداریم، هنوز دنبال ظاهر و ظاهرسازی هستیم. بابا جون اومدیم اینور دنیا که عوض بشیم، زندگیمونو عوض کنیم دیگه، غیر از اینه؟ اونجا که همش میگفتیم اشکال از سیستم و دولت و مدیریته، اینجا که دیگه همه چی سرجاشه! پس اشکال از کجاست؟!

پ.ن: اصلا نمیخوام بگم که من از کره ی مریخ اومدم و از این حرفا. نه! من هم ایرانی هستم و همه ی این اشکالات رو بلااستثنا دارم. اما مدتیه که قصد کردم یکی یکی به محض اینکه این عادتها و روشهای بد رو کشف کردم، اصلاحشون کنم... من باید تغییر کنم! اصلا راه نداره!

کاش میشد داد بزند

دنیای جالبی است؛ ساده تر از اون چیزی که ممکن است با چشمانش میگوید! بیگانه ای که از من ایرانی تر است! با او شرط میبندم... ادعایش میشود که بهتر از من قرمه سبزی میپزد... عجب دنیایی است! حتی لحظه ای شک نمیکند! تا مقصد همراهم میشود، میگوید "تعارف نمیکنم"، تا سر خیابان می رسانمت... پشت سر میبینم که تمام مسیر را دوباره برمیگردد... خدای من! اینجا دیگر کجاست؟!!

پیدا شدم باز

گاهی وقتها احساس میکردم خودمو گم کردم! عجیب گیج میزدم. اما، اما اینبار... نمیدونم چرا، نمیدونم چطور... فقط میدونم که دوباره دارم به خودم بر میگردم. حس عجیبیه؛ پر از هراس... در عین حال؛ آرامش!

تابستان کوتاه اما شیرین کانادایی

امروز به یه نکته ی جالب توجه میکردم و اون هم اینه که توی این کشور پهناور، که تقریبا دو سوم سال سرد و یخبندونه، در فصل تابستان (که بسیار هم کوتاه و زودگذر هست) بسیار موقعیتهای مناسبی برای استفاده از طبیعت زیبای این کشور پیش میاره و عملا کار رو به جایی میرسونه که همه ی مردم سعی میکنن به شکلی از این موقعیت استفاده کنند و یه جورایی حتی شده چند روز از زندگی روزمره مرخصی بگیرن و به گردش و سفر برن.

Canadian vacation during summer is one of those best ideas to make the best out of the great summer weather of Canada
نکته ی جالبی که برام پیش اومد، اینجا بود که طی یک ماه گذشته با یک کمپانی در استان آلبرتای کانادا برای یه موقعیت کاری احتمالی در ارتباط بودم که شخص موردنظر من که یه خانم کانادایی الاصل هست، برای مدت دو هفته در مرخصی به سر میبرد و کلا همه ی نامه ها و پیگیریهای من، یک جواب کوتاه ایمیلی Out of Office داشت. تا اینکه ایشون هفته ی پیش تشریف آوردن و خیلی محترمانه تماسهای منو جواب داد و در نهایت منو به یه دپارتمان دیگه از کمپانیشون ارجاع داد. از اون جا که این شرکت یه موسسه بسیار بزرگ و صاحب نام در زمینه انرژی در کاناداست، ترجیح دادم که با شخص بعدی نیز مستقیما در ارتباط باشم تا موقعیت خودم رو بهتر مشخص کنم. خلاصه دنبال این دوست عزیزمون بودم تا اینکه از ایشون هم یه نامه ی Out of Office گرفتم که انگار اینبار ایشون به یه سفر کوتاهی تشریف بردند و بعد از برگشتنشون درخواست من رو پیگیری میکنند.

برام خیلی جالب بود که این کاناداییها چقدر سعی میکنند از این فصل زیبا و خوش آب و هوای سال استفاده ی بهینه کنند و چقدر هم این موضوع براشون مهمه که از کار و خیلی چیزهای دیگشون میزنند. و بنظر من خیلی کار بجا و خوبی رو هم انجام میدن.

از دست این روزگار

وای که چقدر دوست دارم الان خودمو خفه کنم... قابل توجه همگان: الان موقعشه! هر کی که دل خوشی از من نداره سریعتر بیاد اعلام آمادگی کنه که بلکه به حدنساب رسید و تصویب شد، هم من از دست خودم راحت شدم، هم شماها...

حتما براتون پیش اومده که روزها، ماهها، بلکه سالها منتظر پیش اومدن یه موقعیت و یه اتفاق هستی که یهو در و تخته بهم میخورن و در یه شرایط استثنایی بوقوع میپیونده! اما شما... اما شما به راحتی اون شرایط رو از دست میدید!!!

آخ وای ی ی... دارم آتیش میگیرم به خدا! برای من هم دقیقا همین اتفاق افتاد و من میخوام الان خودمو دار بزنم! سریعتر اعلام آمادگی کنید. بجنبید...

ظاهری نو، حرفی جدید

بالاخره این بلاگر هم صبر منو طاق کرد و تصمیم گرفتم که سیستم وبلاگ را به چیزی تعویض کنم که تغییرات و مسائل تکنیکی در اون منطقی تر و قابل دسترس تر باشه. آرشیو بلاگر رو تا روزهای آینده کم کم به سیستم جدید اضافه خواهم کرد. چهره ی جدید نیز یک کار چند ساعته ی خیلی سریع و عجله ای است. فرصتی اگر دست داد، بهتر و بیشتر به سر و گوشش میرسم. تنها هدفم تا اینجا این بود که کماکان باشم و این پل ارتباط و دوستی رو حفظ کنم. توی این چند روز که سایت پایین بود، محبتهای زیادی از دوستان رسید که تازه فهمیدم که این تحفه ی درویشانه ی محقر ما چقدر طرفدار و بازدید کننده دارد.


"آیا هیچگاه اندیشیده اید که چه مضحک خواهد بود هنگامی که در بهار چیزی نکاشته اید و همه ی تابستان را نیز به غفلت گذرانده اید، بخواهید در پاییز به نیت برداشت محصول، طلبکار و شتابزده کار کنید؟

در دنیای ما، همه چیز، حتی کشت و کار، دارای نظامی طبیعی است. باید بهای آن چیزی را که آرزو داشت را پرداخت و فرآیند آن را دنبال کرد. همواره آنچه را که میکاریم، درو میکنیم. نکته ی انحرافی اینجاست که راه میانبری وجود ندارد."

- استفان کاوی

دوباره آمدم

بالاخره این طلسم شکست و من این وبلاگ بی زبان رو بطور کامل و با همه ی امکانات فنی و غیرفنی راه انداختم. همه ی این دوری فقط بخاطر مشغله و نداشتن وقت یا حس و حال این کارها بود. اما از امروز گوش شیطان کر! به مناسبت تعطیلات سال جدید، بشکل گاه نامه (اما مرتب و پیوسته) این دست نوشته ی محقرانه و دل خوش کنک را ادامه میدهم تا باشد این راه اقلا یک دفترچه ی خاطرات آن لاین از ما بجای گذارد تا وقتی که نبودیم، آینده گان بدانند که ما که بوده ایم!

بازی شب یلدا

این بازی یلدای وبلاگستان فارسی هم داستانی شده! خیلی جالب و خواندنی و خنده دار! بعضی ها واقعا جالب و زیبا نوشته اند و گاهی انگار خاطرات و نوع تفکر و نگرش آنها دقیقا همان چیزی است که توی ذهن من و شماست. اگر صادقانه باشد، میتوان خیلی شباهتهای ذهنی و شخصیتی را پیدا کرد. بعضیها که بشکل کاملا واضح چاخان میکنند، انگار که داری سخنرانی احمدی نژاد برای مردم علی آباد دره ی کجا شهر را میخوانی!

قبلا شیرین خانم عزیز و مامان غزل مهربون و امروز هم دیدم که کتی عزیز از من خواستند که اعترافاتم را بنویسم! هرچی فکر میکنم باور کنید چیزی نیست که بنظرم جالب و مهم باشه و از طرفی اصلا اعترافی در کار نیست. برای احترام به نظرشون و تشکر از لطفشون، چند تا موردی که بنظرم میاد رو مینویسم:

1- من یه آدم خیلی معمولی هستم، دوست داشتن رو دوست دارم و دوست دارم که دوستم داشته باشند.

2- خیلی به ارتباطات و شخصیت آدمها احترام میزارم و دقیقا به همین شکل از آدمهایی که به این موضوعات اهمیت نمیدن یا اقلا خیلی الکی و راحت از کنارشون رد میشن اصلا خوشم نمیاد.

3- هیچ اتفاق، ارتباط و موقعیتی در زندگیم بواسطه ی شانس و اقبال بوجود نیومده. حداقل برای رسیدن به هر چیزی تلاش کردم و زحمت کشیدم و مراحل بوجود اومدنش رو با همه ی وجودم حس کردم.

4- عاشق کلاس و درس و مدرسه هستم. در کل از محیط آموزشی و علمی خیلی خوشم میاد. بهترین دوستانم هم در اون محیطها بودند و هستند. آروزم اینه که در آینده در کنار هر کاری که میکنم، بتونم یه استاد دانشگاه یا پروفسور باشم. تنها چیزیه که فکر میکنم در زندگی منو ارضاء میکنه.

5- آدم مذهبی نیستم. اما به حس و حال درونیم خیلی وابستم و کاملا بهش اعتقاد دارم. چیزی رو که با حس درک میکنم و با منطق مرتبط میبینم، بهترین و عمیق ترین تاثیر رو در من میزاره!

بیشتر دوستان بنوعی وارد این بازی شده اند. درهر حال دوستان بعدی را معرفی میکنم که اگر مایلند از خودشان بنویسند: محمود عزیز (از وبلاگ دستنوشته ها، دوست خوبم ساکن وینی پگ). حسین خان (که جدیدا حسابی حالی اساسی به سایتش داده، به انگلیسی مینویسد؛ به انگلیسی هم یلدا بازی خواهد کرد لابد!) و همچنین آرش عزیز (از بر و بچه های هم شهری).

تصویر خاطره

با دیدن عکسهای زیبای روشن نوروزی در نخستین جشن بزرگ انجمن بازيگران سینمای ایران، حسابی یاد خاطرات گذشته افتادم. چهره هایی که هر کدامشان یادآور دورانی خاص در تاریخ فیلم و سینمای ایران است. حتی برخی از این چهره ها، یادآور دوران کودکی، نوجوانی و جوانیمان هستند.

Iranian old actresses posing in the big ceremony for society of Iranian cinema actors

روزگار چقدر تند، سریع و خشن میگذرد. این مجموعه عکسها را ببینیم، حرفهای بسیاری برای گفتن دارند!

راه حل

مدتهاست که فرصتی دست نداده که درست و حسابی مطلبی توی وبلاگ بنویسم. حرفهای خیلی زیاد برای گفتن هست! اما انگار توی نوشتن تنبل شدم. عکس زیر، بنظرم جالب اومد! فکر میکردم که باید دنبال یه همچین راه کاری برای وبلاگم بگردم... زمان عکس، صبح روز دوشنبه هستش به گمانم!

How to take your dog out for a morning jog on Monday