Main

زندگی، تجربه

یه بحث داغ روانشناسی

آدمها در شرایط مختلف تغییر میکنن، شکی تو این موضوع هیچوقت نکردم. نکته فقط اینجاست که بعنوان طرف مقابل هر آدمی ، یا باید از قبل ، پیشبینی این موضوع رو برای داشتن یک راه حل دفاعی داشته باشی ، یا اینکه بهرحال یکدفعه با این موضوع مواجه بشی و شروع کنی به مبارزه و مقابله، یا اینکه در روش سوم ، بدون هیچ تلاشی از همون اول خودتو شکست خورده ببینی و به شکلهای مختلف تسلیم و بازنده بشی.

برخورد همه آدمها، براساس یکی از همون سه روشی که بالا بهش اشاره کردم مشخص میشه : گروه اول افرادی هستند که انتظار یه چنین تغییری رو داشتند و از قبل هم به راه کارهای این معضل فکر کرده بودند. گروه دوم رو افرادی تشکیل میدند که سعی میکنند در برابر این موضوع از خودشون عکس العمل نشون بدن و به نحوی از آسیبی که بواسطه ی این مشکل خواهند دید ، بکاهند. گروه سوم هم افرادی هستند که شرایط رو میپذیرند و فرض رو بر این میزارن که اون چیزی که میبینند و اون تغییری که در سیستم حس میکنند، یک دگرگونی و تغییر در شخصیت این آدم و این  سیستم نیست و شاید بنحوی خودشون رو بدست موج و شرایط می سپارن تا وضعیت روشنتری رو پیدا کنند.

با در نظر گرفتن این سه گروه ، خیلی واضح میشه مشخص کرد که چه وضعیتی براشون بوجود خواهد اومد.

چیزی که خیلی واضحه اینه که همونطور که گفتم اگر بخواهیم خیلی کلی صحبت کنیم ، روزگار ما دقیقا مثل قضیه ی راز بقا میمونه، هرکی دنبال اینه که از خودش کوچکتر رو از جلوی خودش برداره. نه توی نوعی و نه هیچکس دیگه هم نمیتونه این قانون رو عوض کنه ، حتی نمیتونی جلوی این اتفاق رو هم بگیری. تنها کاری که میتونی بکنی اینه که اینقدر خودتو بزرگ کنی که کمتر کسی بتونه بخورتت و یا به عبارت دیگه یه جوری به فکر این اتفاق که هر کسی یه روزی میتونه تورو بخوره باشی و سعی کنی که یکی از سه راه کار بالا رو براش تجسم کنی.

حالا شما کدوم روش رو انتخاب میکنید؟ با خودتون حتما فکر کنید و حداقل سعی کنید تا هر چه سریعتر یه راه حلی برای روزای سختتون پیدا کنید.

اونجایی که آروز میکنی که ای کاش هیچی نمیدونستی

امان از دست تو! با هر زوری بود یه خرده آبرو داشتیم، اونم دیگه به باد داره میره! دیگه شدیم هم قطار احمدی نجات (اشتباه نکنید! اشتباه نکردم) و دار و دستش! تو رو خدا ما رو از این یه مورد قلم بگیرید! کمک!!!

باید در مورد این بحث بسیار شیرین (!!!) که این همراه قدیمی و دوست داشتنی (که خدا ازش نگزره!!!) تو دامن ما گذاشت - و تقریبا کار به جایی رسبده که هر کی ما رو میبینه میگه احسان جان کمک میخای؟ مشکلی پیش اومده؟!! – چند تا نکته ی بسیار باریکتر از مو رو اشاره کنم:

اول اینکه من واقعا مشکلی برای پیدا کردن آدم ندارم، خدا رو شکر تا دلتون بخواد هست! اما مشکل اینجاست که من برای رسیدن به هر مرحله ای از زندگی یه اصولی دارم. دوستی و رفاقت یک طرف ، اما بحث زندگی به طرف دیگه. اگه میگم ازدواج کار یه شبه ، واقعا همینطوره! اون چیزی که خیلی مهمه زمانی هست که برای رسیدن به اون یه شب باید صرف کرد. دلیل اینکه حالا این زمان مورد نظر- از دید من -  یه خورده سخت و طولانیه به این دلیله که هدف از رسیدن به هر مرحله از زندگی (اقلا برای شخص من) باید یه معنی و مفهومی داشته باشه. اگه قراره که شما یه مسیری رو بری ، باید یه چیزی توی اون مسیر بدستت بیاد که اگه اون موقعیت رو نداشتی هیجوقع بهش نمیرسیدی!

رسیدن به یه شخص مناسب از دید من زمان میبره، چون باید کسی رو انتخاب کرد با مورد انتخاب کسی قرار گرفت که یه حرف و پیشرفت جدید در کنارش بوجود بیاد (از همه نظر). اگه این دوران شناسایی طول میکشه یا اگه از دید من طولانیه به این دلیله که وقتی دور و بر خودمو میبینم و با تجریه های مختلفی که تو این چند سال از دور تا دور دنیا بدست آوردم، هنوز کسی رو پیدا نمیکنم که اقلا تا یه حدی از حرفهای منو درک کنه یا عقایدش برای من قابل احترام و ارزشمند باشه. متاسفانه برعکس اون برداشتهایی که دوستان میکنن (و بعضا کردند!!!)، اصلا منظورم این نیست که بقیه مشکل دارن یا هر چی، من واقعا فکرمیکنم که اشکال از منه، من یه آدم مشکل داری هستم. دلیلشم خیلی واضحه، شما هر چی بیشتر بدونی و بیشتر ببینی، نه تنها روزگارت سهل تر نمیشه، بلکه تازه اینبار گاهی اوقات کار با خودت هم گیر میکنه ، جه برسه به بقیه.

یه نکته جالب الان به ذهنم رسید که همیشه برای من واقعا معنی و مفهوم داره: اگه کل دانسته ها رو یک بادکنک باد شده در یک اطاق خالی پر از مجهولات ببینید. هر چقدر که این بادکنک دانایی شما بزرگتر بشه، درگیری با دنیای مجهولاتش بیشتر میشه (دستکم به لحاظ فیزیکی)

اونجاست که آروز میکنی که ای کاش هیچی نمیدونستی و حتی مجبور نبودی که بدونی!

زیبا و پر معنی است

دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ
دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو ، خوبي تو در حق ديگران
چهار چيز را نگه دار: گرسنگيت را سر سفره ديگران ، زبانت را در جمع ، دلت را سر نماز، چشمت را در خانه دوست

زندگی همیشه بالا و پایین داره

در مورد نوشته قبلی مطالب زیادی دریافت کردم، اما واقعا برام جالبه که چرا همگی بجای استفاده از کامنت-دونی، برام ایمیل زدن. به هر حال صحبت بسیار است اما در کل از همه  کسانی که برام آرزوی موفقیت کرده بودند ممنونم. تنها چیزی که باید بگم اینه که گول حرفای قبلی منو نخورید، زندگی توی یه کشور جهان اولی اونم به سبکی که ماها عمرا حتی خوابشو هم نمیدیدیم، کار خیلی ساده ای نیست واقعا! (با صحبتهای تهرانتویی موافقم).

نکته جالب دیگه اینه که این چند روزه به دو تا نقشه ی قشنگ گوگلی برخوردم که شاید دیدنش برای شما هم خالی از لطف نباشه: لینک اول ، لینک دوم


It's long time that I didn't post anything in English and especially about Google! lol, don't worry! it's won't be technical. Two following shots are from Google Maps. Look in the details just for fun: Link1, Link2.

مد گرفتگی

از این پس بجای استفاده از اون شلوار نامانوس و تکراری، براحتی و با کمال آرامش و آسایش، یه سطل رنگ روغنی با مارک دلخواهتون بخرید. در اولین فرصت، کف دست یا انگشت اشاره، کف پای برادر کوچیکتون یا کف کفش اون یکی دوستتون که خیلی خوش تیپه رو وارد سطل رنگ کرده و روی اون شلوار جین (ترجیحا اونی که رنگ و رو رفته و هیچ جا دیگه روتون نمیشد بپوشیدش) طرحهایی از ته دل بکشید. در برخی موارد که درصد مدگرفتگی بالاتر میره، حتی میتونید دو یا سه تا ترانه یا شعرعاشقانه هم روی شلوارتون با رنگ بنویسید و امضا کنید!! جان شما!

اصلا نگران ریخت و قیافه و کلاسش هم نباشید، عجیب مد شده این روزا!!! اگه باور نمیکنید، ببینید:

اسکار و توهم

تمام دیشب را در حین دیدن مراسم اسکار و بعد از اون هم ، مصاحبه های مطبوعاتی ، به این موضوع فکر میکردم که چرا واقعا ستاره ها را کنار چهره هایی چون جورج کلونی نمیبینیم؟!!! فکر میکردم که دوباره دچار توهم و پریشانی ذهن دارم میشم! تا که امروز صبح به مطلبی که آزاده نوشته برخوردم ، متوجه شدم که تنها من نیستم که به این موضوع فکر میکنم.

برام واقعا جالبه چرا اقلا روزانه چندین بار این صحنه به شکلهای مختلف برام تداعی میشه! در عین ناباوری هر روز صحنه هایی رو میبینم که یک فرشته ی بهشتی ، بسیار عاشقانه ، دست یه غول بی شاخ و دم رو گرفته و داره راه میره! یا گاهی بعدازظهرها ، واقعا در مسیر برگشت به سمت خونه و در مسیر ساب وی ، همیشه این سوال برام پیش میاد که چه کسی دست تو دست این حوریهای زیبا میزاره و شبها قبل از خواب میبوستشون!؟!

چرا خانومها اصولا برعکس اون چیزی که نشون میدن ، دنبال انتخاب بهتر نیستند؟! دنبال چی هستند به نظر شما؟ مشکل از کجاست؟

Perhaps you have addressed this before, why do women choose unstable “losers” over stable, “good guys”? Last night during the OSCAR at the 78th annual Academy Awards in Los Angeles, I was thinking all the time, why the woman goes for the “stray”, not the “well- bread”?!

Why Hollywood’s stars do not prefer to be the beauty angel of “George Clooney”?! That’s why I always meet people in public and talk to myself all the time, why they are not choosing the well-bread? Who is the one who listening to them all the time and cuddle all night?

I think it goes to the issue of challenge, which has two aspects: One is “benign”: the man has to be a challenge in the sense that he is not too available. Another, which is negative, is the man is so "damaged" that he presents a challenge in another, less benign way: the woman wants to "fix" him. What do you think?

:: Oscar 2006 Ceremony Photos by Yahoo!

خروج از کشور

متاسفانه همینطوره! اما فقط باید یه چیز رو دونست (اینو برای اون دوستانی میگم که میخوان جلای وطن کنند). یه نکته ای رو هیچ وقت فراموش نباید کرد: ورود به یه دنیای جدید دقیقا مثل یک چاقو میمونه. از یه طرف بسیار برنده (با تشدید بخوانید) و خطرناکه و از طرفی بسیار کاربردی و مفید... در این مسیر تحول، شما خیلی چیزها رو بدست میاری، اما خیلی چیزای دیگه رو هم از دست میدی!

خروج از کشور میتونه خیلی آزادیها و قید و بندهای بیخودی رو از جلوی پا برداره. اما مسائل و مشکلات دیگه ای جلوی پاتون قرار میده که اگر در تصمیم گیری و انتخاب راه، صحیح عمل نکرده باشید، نه تنها تاثیر مثبت نمیذاره، بلکه خیلی هم مخرب هستش. به عبارت عامیانه تر، شما از چاله در میای و میوفتی تو چاه!

باید با فکر، هدف و برنامه ریزی حرکت کرد. خروج از کشور، در بهترین شرایط شما، یه پروسه ی اقلا یک ساله هستش، باید روش کار بشه، جوانبش دیده بشه و از دید من و براساس تمامی تجربیاتم، باید در لحظاتی انجام بشه که شما در کشور موطن خودتون در اوج باشید. خیلی ها فکر میکنند که چون اینجا همه چی متعادل و منطقی بنظر میاد، پس برای همه چی برنامه هست، برای همه چی یه راه کاری هست. اما خیلی واضحه که هیچ کشوری دنبال این نیست که برای خودش بیکار و مشکل اضافی ایجاد کنه. دنیای اینور کاملا سرمایه داریه، یعنی اینا حتی اگر به شما اجزای درس و پذیرش تحصیلی یا حتی اجازه ی کار هم میدن، به جیب خودشون اول نگاه میکنند. اینها در سطح کلان، اصلا دنبال حقوق بشر و کمک به خلق الله هم نیستند...

به همه ی دوستان خودم در یک جمله میگم: اگه در ایران، هنوز وضعیت تحصیلی، سابقه ی کاری و شغلی مشخص و شرایط نسبتا مناسب زندگی ندارید، اصلا فکر خروج از کشور رو از سرتون بیرون کنید. چون فقط یه سر درد و گرفتاری جدید برای خودتون ایجاد میکنید.

خیلی ها در جواب من میگن که، خوب اگه من همه چیزم در ایران خوب باشه، پس چرا باید بزنم بیرون؟! ... کاملا درسته، هدف من از مطرح کردن این موضوع هم همینه که شما باید به یه انتخاب فکر کنی. شما قرار نیست خودتونو گول بزنید. شما میخوای بین مسیرها و برنامه های زندگی، یکی رو که از همه بهتره انتخاب کنی. همه ی مسیرها هم به موفقیت میرسه، اما شما با انتخاب دنیای اینور، عزمت رو بیشتر جزم میکنی که با صرف انرژی بالاتر، به سکوی بالاتری ارتقا پیدا کنی.

همیشه یه مثال در این مورد میزنم: شما یه فوتبالیست خیلی خوبی هستی که دیگه سن و سالی ازت گذشته، کلی بازی ملی کردی و کلی برای تیمت گل زدی. با برنامه ریزی خودت، داری آخرین بازی رو توی زمین انجام میدی، حتی یه گل هم توی اون بازی زدی و تیمت هم به لحاظ نتیجه، از حریف جلوتره. خروج از کشور مثل خداحافظی اون بازیکن از زمین میمونه. شما در اوج، انتخاب بهتر و بالاتری میکنی. میای و وارد یه مرحله ی دیگه از کارت میشی. چون قبلا موفق بودی، در مسیرهای بعدی هم، بطور روانی، هم اعتماد بنفس بالایی داری و هم اینکه با همه ی شور و اشتیاق، داری میری به جنگ چیزای بزرگترو میدونی که باید تلاش کنی تا موفق هم بشی.

Immigration and leaving Iran

خروج از کشور، تنها در شرایط خاص دیگه ای هم توصیه میشه:

- شما به لحاظ مالی بقدری تامین هستی که اون میشه برات تضمین و پشتوانه که اگه واقعا اون چیزی که میگی باشی رو، بتونی در کشور مقصد پیاده کنی. یا اصلا به هیچی فکر نکنی و فقط بیای خوش بگذرونی، اگه به چیزی رسیدی که خوبه، اگر هم نرسیدی که فدای سرت!

- یا مشکلات خاصی داری که حضورت در کشور خودت با موانع قانونی و حتی سیاسی مواجه شده. در این مواقع اصلا مهم نیست کجا میری و چیکار میکنی، مهم اینه که داری جون خودتو نجات میدی. در این شرایط هم از خودت انتظار نداری که الان پاشی بری اونجا و بهترین رو داشته باشی.

در کل، دقت کنید که من اصلا مخالف خروج از کشور نیستم. اتفاقا فکر میکنم که برای همه لازمه. این صحبتها اصلا نباید باعث بشه که به داشتن زندگی بهتر و دنبال کردن آزادی و آرامش، بی توجه باشید. اصلا هم نیاز نیست که نظر واندیشه ی خودتون رو به  من یا به کسی دیگه اثبات کنید. من فقط این حرفها رو زدم که بگم دستکم با خودتون رو راست باشید.

در این زمینه ها هر سوال ، هر عقیده و مشکلی که باشه، با کمال میل آماده ام تا بشنوم و تا جایی که در توانم باشه، آماده ام که بهتون کمک و راهنمایی کنم.

موفقیت

هیچ چیز خوبی در زندگی، بدون تلاش و زحمت بدست نمیاد. یه موقع باید پول خرج کنی، یه موقع انرژی، یه موقع آبرو، بعضی موقع ها هم فقط باید زمان صرف کرد!

اگه از من بپرسید، که سه تا شاه کلید تو زندگی رو معرفی کنم، بطور حتم یکی از اونها اینه: "صبر"!

The Better Life, Patience is a mark of maturity

The Better Life

Patience is a mark of maturity. If you want to grow spiritually, plan on adding a good deal of patience into your life. When babies don't get what they want immediately, they get very upset. Most children are very impatient: they don't know the difference between "No" and "Not yet." Maturity involves the ability to wait, to live with delayed gratification.

Patience begins by changing the way you look at something. When I'm impatient, I have limited perspective.  All I'm seeing is myself; my needs, my desires, my goals, my wants, my schedule, and how you're messing up my life. First, develop a new perspective. Find a new way of looking at the situation that is giving you problems.

چشم داشت

فارغ از همه ی تفاوتهای بد و خوب، بین اینور و اونور دنیا، چیزی که شاید بدون طرف و خیلی صادقانه، تفاوت فرهنگی ایرانیها رو با هر جای دیگه ی دنیا باعث میشه، نوع نگرش به طرف مقابل هستش. حالا این طرف مقابل میتونه همسر باشه، میتونه شریک کاری باشه ، یا حتی یه دوست و رفیق... ما ایرانیها اصولا از همدیگه انتظار بیجا داریم!

چیزی که توی فرهنگ ما با اینجا خیلی فرق میکنه، اینه که ما همیشه در فرهنگمون احترام گذاشتن و از خود گذشتگی رو یه وظیفه میبینیم. در شرایطی که توی فرهنگهای دیگه، افراد همیشه در هر انتخابی آزادند. اونها در این مورد فکر میکنند که اگه طرف مقابل با یک نفر دیگه احساس عشق و آرامش بیشتری میکنه، پس باید بره سراغ اون. جالب اینجاست که هیچ مقاومت و عملکرد غیرمنطقی هم پیش نمیاد.

باید بستر ایجاد احترام، ارتباط و عشق رو بوجود آورد. اینها رو به زور نمیشه طلب کرد. باید نشون بدی که لایق بهتر هستی... باید باشی تا بشی!

ماها فکر میکنیم، در همه ی شرایط، اگر بد هستیم یا خوب، طرف مقابل باید ما رو تحمل کنه و همینجوری که هست بپذیره! به عبارت دیگه بسوزه و بسازه! همین طرز فکر رو حتی در مورد کار و تجارت هم داریم. مثلا اگر شما به هر بهانه ای احتیاج به کمک دارید، کارفرما یا شریک تجاری شما باید شرایط رو درک کنه و حتی به شما اجازه بده که بیشتر از حالت عادی طلب کمک و مساعدت کنید.

اما اینور دنیا از این خبرا نیست، اینجا هیچ همسر و هیچ کارفرما و هیچ شریکی، به شما آوانس نمیده. دست و پا زدن و تقلا کردن و چاقو کشی و خون و خونریزی هم نداره! به همین سادگی، وقتی نمیخوادت یا وقتی نمیخوایش، هیچ کاری نمیتونی و هیچ کاری نمیتونه بکنه!

اطراف را همانطور که هست ببینیم

آدمها هیچ موقع تغییر نمیکنند! شاید پذیرفتن این حرف کار ساده ای نباشه و از دید شما حتی کاملا برعکس هم باشه! اما این تا اینجا براساس همه ی تجربیات من در زندگیه؛ آدمها نمیتونن عوض بشن. شاید بتونن نقش بازی کنند، شاید بتونن خودشون و اطرافیانشون رو گول بزنند، شاید بتونن خودشون رو با شرایط وفق بدند، اما عوض نمیشند.

تغییر، به عبارت من در انسانها باید به شکل کاملا خود خواسته باشه. من در صورتی میتونم یه عادت و یه طرز فکر همیشگی رو کنار بزارم، که بطور جدی و سرسخت، باهاش مبارزه ی طاقت فرسا کنم. از این جهت که عموما ما انسانها، نمیتونیم لذتها و چیزهایی که دوست داریم و بهشون عادت کردیم رو به سادگی از دست بدیم، تغییر کردن و عوض شدن، کار سختیه! احتیاج به یه انگیزه ی قوی داره. احتیاج به یه تصمیم جدی داره. احتیاج داره که شما خودت رو در وضعیتی ببینی که باید تغییرکنی. این شرایط هم خیلی ساده نیست و خیلی ساده بهش نمیشه رسید.

People Never Changes

این حرفها شاید در قالب یک آدم عادی، چیز چندان مهمی نباشه، چون یه آدم هر چی که باشه، چه خوب یا چه بد، این خودش هست که ضرر میکنه یا منتفع میشه. اما متاسفانه این داستان زمانی که در ارتباط با یه آدم دیگه یا در یک سیستم تکرار میشه، اهمیت بالایی پیدا میکنه.

برای اینکه از تنشهای رفتاری بین آدمها جلوگیری کرده باشم، همیشه تو زندگیم سعی کردم که آدمهای اطرافم رو  همونجور که هستند ببینم، هیچ موقع با اون چیزی که دوست دارم و توی ذهنم تجسم کردم، خو نگرفتم. در تعامل با این طرز تفکر، روزگار سختی بهم گذشته، چون مجبور بودم بجای انتظار تغییر در آدمها، خودم رو تغییر بدم.

افرادی که اطرافتون هستند رو همونجوری که هستند ببینید. سعی کنید شما برای ارتباط با اونها راهی پیدا کنید. اگر در همین حد پیش برید، هیچموقع نه از کسی دلگیر میشید و نه دلخور. محدوده ی ذهنی و عملکردی طرف مقابلتون رو میشناسید. پس در همون اندازه ازش انتظار دارید.

با وبلاگ نمی شه انقلاب کرد، ولی...

یه درد دلی میخوام با خورشید خانوم، در مورد این مطلب اخیری که نوشته بکنم!

واقعا هدف از یه زندگی مشترک چیه؟ غیر اینه که بهتر و بیشتر پیشرفت کنیم؟ غیر اینه که آرامش و حمایت روانی بیشتری داشته باشیم؟ غیر اینه که یه فرقی نسبت به وقتی که تنها هستیم بکنیم؟!

Possiblity of Making a Revolution Through Weblogs, Divorce is not good for either of women or men


حالا اگه تو یه زندگی، همه ی اینها با اشکال مواجه بشه، چه فرقی میکنه که شمای نوعی بخوای طلاق بدی یا طرف مقابلت؟ آیا فقط مهم اینه که بتونی بطور مستقل، همه چی رو از بیخ بکنی و بریزی کنار؟ و بقول معروف یکطرفه همه چی رو تموم کنی؟! یا واقعا میخوایی بسازی؟

مملکت و فرهنگ ما سراپا اشکاله! این روش، که بواسطه ی اون، یک زن، بجای مهریه، حق طلاق و مسافرت بگیره هم یه راه حل منطقی و شاید مناسب برای شرایط خاص الان و آدمهای خاص باشه!... اما آخرش چی؟!

شما که خودتون توی یه سیستم آزاد و یه جامعه ی مساوی زندگی میکنید، چرا اینو هیچموقع نمینویسید که توی اونجا هم با وجود همه ی این آزادیها و امکانات مساوی، باز ایرانیها بالاترین درصد جدایی ها و از هم پاشیدگیهای اجتماعی رو دارند. نمیخوام بگم همه ی ایرانیها اینجورین، اما این شاخصه ی واضح رو این روزها دارم بهش بیشتر توجه میکنم!

با همه ی دوستان و خوانندگانم هستم؛ چرا نمیاییم زندگی و ارتباط مناسب بین دو بعد اصلی یک جامعه ی کوچیک رو یاد بگیریم و یاد بدیم؟ آخه اگه مملکت و فرهنگ ما مردسالار بود و فشار خاصی به زنان در جامعه وارد میکرد و همه ی ما باهاش مخالف بودیم و تلاش میکردیم که تغییرش بدیم، حالا با این راه حلها که داریم عکس این موضوع رو در قالب یه داستان دیگه، بوجود میاریم. اینجوری چه فرقی میکنه؟ باز هم که شاهد خانواده های از هم پاشیده، روحیه های افسرده و ناکامی های مختلف خانوادگی هستیم! باز هم که یک بعد قضیه رو نمیبینیم!!

شاید امروز باید راه حلهایی همانند اونی که خورشید خانوم اشاره میکنه رو بهش پرداخت. اما بیاییم فارغ از این خط و خطوط های فیزیکی، یکسری تغییرات اساسی در تفکراتمون رو از شخص خودمن شروع کنیم. باور کنید، اگه تمام افرادی که الان این مطالب رو میخونن، از همین امروز تصمیم بگیرن که خودشون رو کاملترکنند، برای نسل بعدی اصلا نیازی نیست که بشینیم خط و قانون مشخص کنیم که چه کسی طلاق بده و کی طلاق بگیره! چرا باور نمیکنید که من دور و برم آدمهایی میبینم که حتی صیغه ی عقد هم بینشون جاری نشده، یدونه بچه دارند، اما هیچموقع این حرف و حدیثها بینشون نیست!

همه ی ما خوب میدونیم که سرچشمه ی تمام این ناهنجاریهای اجتماعی توی خانوادست، پس بیاییم پایه های اونو محکم کنیم. بیایید به هم احترام بزاریم. بیایید همدیگرو دوست داشته باشیم. بیایید ارتباط خوب و انسانی رو با هم تمرین کنیم.

اعتدال

واقعا پیدا کردن حد وسط تو هرچیزی خیلی سخته. من فکر میکنم حتی سخت تر از اینه که خیلی خوب باشی یا خیلی بد. خصوصا اگه منتظر بارون باشی، یکدفعه سیل بیاد! شاید دیگه باید از خیس شدن زیر بارون نترسید و دریایی شد! اعتدال رو باید در مقیاس خودش و براساس شرایط سنجید. گاهی وقتها حد وسط معلوم نیست کجاست...

بخشنده باش

تابحال این آدمهایی رو دیدید که حتی توی خیالشون هم نمیخوان چیزی رو با کسی تقسیم کنند، چه برسه به اینکه بخوان واقعا در حق کسی محبتی کنند... اما متاسفانه اینجور افراد در وهله ی اول به خودشون ظلم میکنند. ما آدمها هر چقدر بخشنده باشیم، بیشتر گیرمون میاد. خیلیها اینو تایید میکنند که لذتی که در دادن هست واقعا بیشتر از گرفتنه. خوش بحال اونایی که اینقدر بزرگند و بخشنده که بیشتر از اونی که میگیرن میتونن ببخشن. من از این آدمها کم نمیشناسم، آدمهای قوی و بزرگی که از همصحبتی باهاشون افتخار میکنم.

این روزها، وقت واقعا طلاست

بعضی موقع ها فکر میکنم که کاشکی روزها به 48 ساعت تبدیل میشد و بیشتر فرصت داشتم که به کارها و برنامه ها برسم. اما برعکس، انگار هر موقع اینجوری فکر میکنی، روزها بدتر و سریعتر میگذره و اصلا نمیفهمی که کی شب میشه و به چه سادگی روز بعدی میاد!

این زمان لعنتی شاید هیچ موقع به چشممون نیاد، اما واقعا ارزشمندترین دارایی و ثروت ما آدمهاست. شاید بزرگترین چیزیه که در زندگی داریم و چه بخواهیم و چه نخواهیم باید این متاع با ارزش رو خرج کنیم. تا حالا توجه کردید که در طول همه ی لحظه های عمر داریم برای رسیدن به هرچیزی، از این سرمایه ی مهم خرج میکنیم؛ حتی موقع هایی که در خواب ناز بسر میبریم.

اینها، همه، واقعیتهای وجودی ما انسانهاست و بنظر من با دونستن اینها، باید خیلی چیزها رو جدی تر گرفت و به عبارت دیگه خیلی با برنامه تر و هدفمند تر زندگی کرد. هیچ موقع این موضوع رو فراموش نکنید که ما ارزشمندترین دارایی خودمون را داریم 24 ساعته میدیم تا چیزهای دیگه ای مثل تحصیلات، ثروت، زندگی خوب و راحت، احترام و جایگاه اجتماعی بهتر و بالاتر رو بدست بیاریم. پس حتما حتما باید دقت کنیم که این سرمایه گذاری پراهمیت رو در مسیر اشتباهی انجام ندیم که از دو طرف ضرر کنیم.

از تولد تا زندگی

Take Life Your Way

Remember, you are born to live

- Don't live because you are born!
- Don't go the way life takes you...

Take life the way you go!!

تصویر خودتون رو در ذهنها عوض کنید

به یه تجربه ی جدید در مورد ارتباط با دیگران رسیدم! همیشه شنیدیم و سعی کردیم که یه جوری رفتار و نحوه ی برخورد اشخاص رو تغییر بدیم. کار خیلی ساده ای نیست. خود من جزو او دسته از آدمها هستم که همیشه فکر میکنم اصلا آدمها تغییر پذیر نیستند (اقلا به سادگی) و بجای انتظار تغییر و تحول در اونها، باید خودم رو عوض کنم تا بتونم با شرایط واقعی کنار بیام.

حالا به این نتیجه ی جدید هم رسیدم که نه تنها این طرز تفکر (بالا) اشتباه نیست، بلکه میخوام یه چیز دیگه هم بهش اضافه کنم: به این نکته رسیدم که در راستای کنار اومدن با آدمها، یا بعبارتی ایجاد تحول در ارتباطها، باید اون تصویری از خودمون که توی ذهنشون هست رو عوض کنیم. در حقیقت باید اون چیزی رو که اونها در مورد ما باید بدونند رو با عملکرد صحیح بهشون نشون بدیم. اصلا هم نباید عجله کرد. باید روی ذهنشون و بطور نا محسوس کار کرد. بعد از مدتی این موضوع اینقدر میتونه خوب جواب بده که خودتون تعجب میکنید که ای بابا، این همون رابطه ی قبلی و همون آدم سابق بود؟!

بزرگترین تجربه رو در برقراری ارتباطی که اصلا خوب نبوده و من تونستم اونو با نشون دادن نکات مثبتی که میتونستم داشته باشم، خیلی متحول کنم، باعث شد که اینقدر خودم هیجان زده بشم که بیام و این چند تا خط رو بعد از این همه مدت بنویسم.

از اینکه توی این مدت اینجا کمتر نوشتم، احساس بی تحرکی ذهنی میکردم. گاهی اوقات از فشار زیاد، همه چیز کرخ میشه حتی ذهن آدمها. نمیدونم واقعا دفعه ی بعدی که چیزی یاد گرفتم و اونو اینجا مینویسم چه زمانی خواهد بود!

ارتباطات خود را متحول کنید

اون چیزی که باعث میشه آدمها در ارتباطاتشون از هم دیگه برداشت های اولیه کنند، چیزی جز نوع رفتار و نگرششون به همدیگه نیست. بارها پیش اومده که شما در یه برخورد ساده، یه آدم رو خیلی بی ظرفیت، بی نظم و دارای نکات منفی دیدید، اما بعد از مدتی و در برخوردهای خاصتر بعدی، متوجه شدید که آنطور هم نبوده و طرف مقابل آدم خیلی خوبیه.

من تمام نکته ای که میخوام بگم اینه که این خود ما هستیم که با نگرشی که در ذهن آدمها ایحاد میکنیم، رفتار و برخوردهای اونا را بوجود میاریم. همگی تجربه داریم که اولین برخوردها، همیشه پرمعنی و پر نتیجه هستند. اقلا من بهش ایمان دارم که شما در اولین برخورد با هر شخصی، یه فیدبک خیلی سریع السیر و کلی در موردش میگیرید که معمولا در بیشتر مواقع درسته. من فکر میکنم که باید نقش خودمون رو با تغییر نگرش به این موضوع، در ذهن افراد تغییر بدیم. داشتن یه برخورد معقولانه، آروم و مرتب، با احترام و با انرژی، همیشه میتونه نگرش خوبی از نقش شما در ذهن طرف مقابل ایجاد کنه.

هر ارتباطی در مراحل بعدی خودش هم میتونه از همین دست اصلاحات داشته باشه. با عملکردهای خیلی ساده و در عین صبر، خیلی خوب میتونید نقش خودتون رو در ذهن آدمها عوض کنید. اول از همه باید سعی کنید اون چیزی که واقعا هستید رو به طرف نشون بدید. راهش هم فقط حرف زدن نیست، باید عمل کنید. مثلا اگر میدونید که آدم حواس جمع و بهادهنده ای به ارزشها هستید، اگه یه فردی رو واقعا ارزشمند میبینید (از هر لحاظی که برای شما ارزش به حساب میاد)، باید با عملکردتون بهش نشون بدید که اینطور هستید. به افراد باید نشون داد که دارید درکشون میکنید. باید به یه کسی که داره یه عملکرد خوبی رو انجام میده، نشون بدید که شما میفهمید و از همراهی با این آدم خوب چقدر خوشحالید.

از طرف دیگه، باید چیزهایی که برای شما ارزش هست و فکر میکنید چیزهای خوبی برای یه رابطه هستند رو به افراد مقابلتون نشون بدید. مثلا اگه میگید که آدمی هستید که برای پول ارزش قائل نیستید، در اولین فرصت مالی که پیش میاد، سعی کنید که صادقانه و بدور از منفعت شخصی، نشون بدید که تلاش افراد رو میبینید و درک کردید که چه کسی، کجا و چقدر زحمت کشیده و نکته ی خیلی خیلی مهم در همه ی این موارد اینه که این موضوع رو به زبون بیارید. منظورم پول دادن یا پول گرفتن نیست. منظورم اینه که که به طرف مقابل بگید که من فهمیدم و میدونم که تو حتی بیشتر از من زحمت میکشی.

ما با شناخت بیشتر خودمون و انتقال این اطلاعات و واقعیتها به افرادی که در روز میبینیم، میتونیم نقش خوبی رو برای خودمون در ذهنشون ایجاد کنیم. این نقشها حتما نباید رو در رو و فیزیکی باشه، با یه پیغام ساده ی تلفنی، با یه تبریک کوچیک، یه ایمیل دوستانه و بموقع، به طرفتون نشون میدید که برای رابطه ارزش قائلید و چقدر طرف مقال برای شما فرد قابل احترام و مهمیه.

برای شناخت متقابل، زمان احتیاج هست

رسیدن به جایگاه مناسب در هر ارتباطی، نیاز به زمان و صبر داره. خیلی مواقع پیش اومده که دوستی بسیار خوب دارم، از جهات بسیاری شاید بهترین ارتباط و بیشترین نکات مثبت رو داریم. اما گهگاه مسائلی پیش میاد که واقعا عذاب آور میشه. طرف طرز تفکر یا نگرش و عملکردی نسبت به یه موضوع داره، که بدجوری با اون چیزی که برای من هست متفاوته و بعضا باعث دلگیری و ضعف در رابطه میشه.

باید صبر کرد و تحولات رو با اون چیزی که بهش اعتقاد دارم طی کنم. آدمها برای شناخت کلی از هم، شاید به بیشتر از نیم ساعت احتیاج ندارند. اما برای رسیدن به اون درجه از ارتباط، احترام به ارزشها ی متقابل و کلا تعامل دوطرفه، شاید سالها زمان احتیاج هستش. توی این مدت فقط باید سعی کرد که زیر و بم طرف مقابل رو فهمید. اینکه چطور نسبت به موضوعات مختلف فکر میکنه و چه چیزهایی رو ارزش میبینه. از چی خوشش میاد و چه چیزی اونو به بدترین آدم روی کره ی زمین تبدیل میکنه.

در این مسیر باید ثابت قدم بود، همیشه باید اون چیزی که واقعا هستی رو نشون بدی. باید به طرفت اجازه بدی اون چهره واقعی رو از تو بشناسه. باید ببینه که تو در همه ی موقعیتها هستی، باید حس کنه که تو یه دوست واقعی هستی، کسی که در شادی و غم هست و هیچ موقع بد تو رو نمیخواد. ارتباط بعد از مدتی اینقدر محکم میشه که حتی با توپ هم نمیشه از هم بازش کرد. با کمال ناباوری، بعد از مدتی میبینید که بدترین موارد گذشته، چقدر ساده و راحت (برعکس گذشته که اینقدر تنش داشت) خیلی با انرژِی کمتری حل میشه. اصلا گاهی اوقات خود به خود اتفاق میوفته.

چندتا نکته ی کاربردی

به تجربه بهم ثابت شده که:

- با مزنه کردن بلیط هواپیما بطور آن لاین در سایتهای مختلف و بعد تصمیم برای خرید از طریق شرکت هواپیمایی و آژانسهای مختلف، در هزینه ی بلیط و سرویسهای جانبی همیشه صرفه جویی میکنید. نمونه ی زنده!
- برای جلوگیری از بهم چسبیدن اسپاگتی، موقعی که داره سر گاز توی آب جوش قل قل (غل غل ؟!) میزنه، روغن زیتون بهش اضافه کنید. همین امشب تست شد و جواب داد!
- برای اینکه مثل امشب من، زیاد غذا نخورید، قاشق یا چنگال رو موقع غذا خوردن در دست چپ (یا اصولا دست مخالف حالت همیشگی) بگیرید. اینجوری سرعت غذا خوردنتون کم میشه!

بلیط هواپیما، دقیقه ی نودی، نصف قیمت، باورنکردنی

اگر در آمریکا، کانادا یا حتی اروپا زندگی میکنید و یا بطور کلی دنبال بلیطهای تخفیف دار دقیقه ی نودی هواپیما برای پرواز به اقصی نقاط جهان هستید، به این سایت مراجعه کنید. قیمتها و سرویسهای باور نکردنی!

حتما در موردش تو روزهای آینده بیشتر خواهم نوشت!


There are Last Minute Getaways, a quick weekend escapes to great destinations in USA, Canada and Europe at low rates.

Explore a new city, climb a mountain, or bum on the beach with all "Last-Minute Aireline Tickets" ; The perfect antidote for the common weekend! Click here for more info...

دنیای مجازی

تا حالا برام خیلی پیش اومده که در حال خوندن مجله یا روزنامه هستم و یکدفعه برای پیدا کردن چیزی در صفحات، آرزو میکنم که ای کاش میشد از Ctrl+F کمک گرفت.

بنظرم این یه جور اعتیاد از نوع مدرنشه!

حقوق قانونی خود را در مواجه با پلیس بشناسید

مطالب این پست بیشتر به درد کسانی میخوره که در آمریکا و شاید هم در کانادا زندگی میکنند. بهرحال فکر میکنم که دیدنش برای همه آموزنده باشه!

اخیرا بواسطه ی ماجرای بوجود اومده در دانشگاه UCLA که باعث درگیری پلیس با یه دانشجو شد، خیلی حرف و حدیث توی ذهنها اومد که اصولا محدوده ی پلیس برای اعمال خشونت چقدر هستش و از زاویه ی دیگه، چه حقوقی برای افرادی که با پلیس مواجه میشن هست.

همون موقع مطالب مختلفی رو خوندم، تا اینکه امشب یه ویدئوی 45 دقیقه ای از یه وب سایت باحال دیدم که اومده یه سری نکات ریز و کاربردی رو با هدف آموزش حقوق شهروندان در مواجه با پلیس به تصویر کشیده. مثلا اینکه وقتی توی ماشین هستید و پلیس شما رو متوقف میکنه، در چه صورتی مجاز هست که ماشین شما رو بگرده و اصولا چه کارهایی جایز هست و چه کارهایی نیست. هیچوقت یادم نمیره که تو ایران هر موقع پلیس یه اتوموبیلی رو نگه میداشت، زودتر از آقای پلیس، راننده ی عصبی بود که از ماشین میپرید بیرون و شروع میکرد به داد و هوار کردن! اینجا کاملا برعکسه و تماما به شما توصیه میشه که اصلا شلوغش نکنید و در ثانی این پلیس هست که باید به سمت شما بیاد نه شما به پیشوازش برید! جالب اینجاست که به درستی در این فیلم اشاره میشه که وقتی پلیس از شما درخواست میکنه که کنار جاده یا خیابون نگه دارید، اولین کاری که میکنید این باشه که اتوموبیل رو خاموش کرده و هر دو دستتون رو روی فرمون ماشین بزارید و وقتی که پلیس از شما درخواست میکنه، شیشه ماشین رو تماما پایین نکشید!

همین نکات رو در مورد مواقعی که پلیس به منزل شما مراجعه میکنه در این فیلم میبینید. نکته ی بسیار جالب و مهم اینجاست که در بیشتر مواقع، این شما هستید که حق دارید به پلیس اجازه ی بازرسی از خونه یا ماشینتونو بدید!

یه مطلب خیلی مفید و کوتاه هم در کنار این فیلم معرفی میکنم که بد نیست یه نگاهی هم به اون بندازید.

آینده ی روانی و شخصیتی فرزندانمان در دستان ماست

بنظرم دوران کودکی و نوجوانی مهترین نقش رو در شکل گیری شخصیت هر انسانی داره. در بررسی گذشته ی هر انسان جنایتکار و بیماری، چیزی جز یک دوران تاریک، خشن و غیرطبیعی، چیز دیگری نیست. من بواسطه ی همه ی تجربیات زندگیم، تقریبا به این موضوع ایمان دارم؛ که بزرگترین وظیفه ی هر پدر و مادری تنها فراهم آوردن یک دوران کودکی و نوجوانی آروم و صمیمانه برای فرزندشون است. همه ی اتفاقات، کمبودها، فشارهای روحی و روانی و جسمی، اثر نهایی خودش رو در مراحل بعدی زندگی بچه ها نشون میده. اگه یه مرد و زن موقعی که دارن بچه دار میشن، به این مسائل فکر کنند، بزرگترین خدمتی هستش که به بچشون میکنند.

حالا چرا این حرفها رو میزنم؟ در پی اعدام دیکتاتور سابق عراق (صدام حسین)، اخبار مختلف رو که دنبال میکردم، چند جا در مورد گذشته و زندگینامه ی صدام صحبت میشد که متوجه شدم که این بنده ی خدا هم از همون بچه گی بدبخت بوده و از یه خونواده ی خیلی بیچاره تر از خودش متولد شده. جالبه که وقتی مادرش صدام رو 4 ماهه حامله بوده، پدرش کشته میشه و از طرفی برادر بزرگترش هم چند ماه بعد بواسطه ی یک بیماری و زیر عمل جراحی میمیره. وضعیت روحی و روانی مادرش رو کاملا میشه حدس زد که در دورانی که صدام رو باردار بوده بارها دست به خودکشی و سقط جنین میزنه که موفقیت آمیز نبوده و نهایتا با کمال تنفر و بی مهری بچه بدنیا میاد. مادرش بچه رو رها میکنه و میره تا جایی که صدام تا حدود 2 سالگی مادرش رو نمیبینه و دور از خونواده و بطور نامعلومی بزرگ میشه تا بعد که یک ناپدری بیمار- مثل خودش - در تمام دوران کودکی، آزار جسمی و روحیش میداده و درنهایت از 8 سالگی تحت حمایت برادر مادرش که اونم یه جورایی سیاسی و تندرو بوده بزرگ میشه و کم کم وارد مدرسه و فعالیتهای سیاسی و در نهایت حزب بعث عراق میشه و کارش به اینجا میرسه که میبینید!

Saddam Hussein was executed Saturday morning (December 30th, 2006) for crimes against his people in Iraq, Iran and Kuwait

وقتی به زندگینامه ی این بدبخت فکر میکنید، متوجه میشید که انتظار دیگه ای هم ازش نمیرفته. آدمی با این سابقه ی روحی و جسمی و خونوادگی، اگه بیمار روانی و جنایتکار نباشه حتما دچار تزلزل شخصیتی و عقده های روحی و روانیه!

واقعا بچه دار شدن فرایند خیلی پرمسئولیتی هستش که خیلی ها در اوج بیخیالی اصلا فکرش رو هم نمیکنن! یادم میاد یه دوستی داشتم که در دوران مدرسه باهم بودیم، بعدها در دوران دانشگاه، خبر رسید که ازدواج کرده. درست 3 ماه بعد از عروسیش رفتیم سربازی و دوران آموزشی و اینا! به 2 ماه نکشید که شنیدم همسرشون باردار هستند و یه پسر کاکل زری تو راهه! منو میگید؛ در تمام این مراحل دهنم باز مونده بود و این آخری دیگه شاخم در آورده بودم! برای بعضیها زندگی کردن و خونواده دار شدن مثل سوار اتوبوس شدن یا لباس خریدنه!

آینده ی بچه ای که براساس شانس و اقبال بوجود میاد و توی یه خونواده ای که پدر و مادرش هنوز آمادگی جمع کردن خودشون رو هم ندارن خوب معلومه دیگه چی میشه!

همیشه راه دیگری هست

Two cats sitting in an easy chair watching a mouse hole. Now, isn’t this more fun than spending money on dinner and a movie?