هنوزهم باورم نمیشه که بتونم یک دوست قدیمی رو بعد از چیزی بالای بیست سال، در کانادا پیدا کنم. چیزی که باعث خوشحالی و تعجب بیش از حد من شده، اینه که این دوست قدیمی، دوست خود من نیست، بلکه یکی از دوستان و هم دوره ایهای دانشجویی پدرم در ایران و در زمان قبل از انقلاب بوده که بعد از انقلاب و در شلوغیهای اون روزها، هر کی به یه سمتی میره و دیگه از هم خبری پیدا نمیکنند. پدرم میگفت که من تنها چیزی که ازش میدونم، اینه که الان در کاناداست.
خلاصه ی داستان اینه که امروز - تعطیلات آخر هفته ای - فرصتی دست داد که با ایران صحبت میکردم و تبریکات برای پایان تعطیلات(از بس که این مملکت تعطیله!) و سیزده مبارکی. پدرم گفت که تو با اینهمه تشکیلات و اینترنت و نمیدونم شبکه های زیرزمینی، هنوز نتونستی این رفیق قدیمی مارو پیدا کنی!!؟
حقیقتش بهم برخورد یه جورایی. پیش خودم گفتم؛ من اگه زیر سنگ هم شده، این دوست قدیمی رو پیدا میکنم تا یه حال اساسی به پدرم بدم. خلاصه از صبح دست به کار شدم و اینترنت رو زیر و رو کردم. از اسم کوچیک و پسوند و پیشوند و هر چی که بود. در نهایت هر چقدر که چلوندمش، یه لیست هفت هشت تایی شد. شروع کردم به یکی یکی زنگ زدن و توضیح دادن ارتباط و گذشته و از اینجور چیزا.
یافتم!! وای که اصلا باورم نمیشد. خلاصه از شدت شادی و خوشحالی اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم. حالا هم باید صبر کنم تا صبح بشه و یه خبر داغ و دست اول برسونم به پدر گرامی که جزو عزیزترین چیزهای زندگیمه. هر چی دارم از اونه و واقعا از خدا میخوام که برام نگهش داره.
پ.ن. امروز به پدرم زنگ زدم و شماره و مشخصات رو دادم، بهم میگه که خوب دیگه ایشالله چند ماه دیگه همو میبینیم! از تو که خیری به ما نرسید... ها هاهااا، کلی خندیدیم. بهش میگم پس همه ی اینا نقشه بود! برای تابستون محشر اینجا برنامه ریزی کرده بودید! میگه آره!! بچه میخواییم چیکار، میخواییم بزنیم به عشق و حال!
ولی واقعا جالبن... عزیزترین موجودات زندگی من، خدا باید حالا حالاها نگهشون داره، من اصلا حالیم نیست!