این حرفها، زدن نداره ...
اما مدتیه که اصلا نمیدونم چرا، ولی توی جمعهای ایرانی خیلی زیاد بهم فشار میاد، حس میکنم که نفسم میگیره. امسال برای جشنها و مهمانی های مختلف، برای گردهماییهای مختلف نوروزی، به هر کجا که رفتم حالم بد شد. انگار حس میکردم که هر چی از اشکالات مختلف، از فرهنگ و سنت و حال و هوای ما ایرونیا بوده رو یکجا و دور هم جمع کردن.
هنوز از پشت سرهم صحبت کردن دست بر نمیداریم، هنوز دنبال ظاهر و ظاهرسازی هستیم. بابا جون اومدیم اینور دنیا که عوض بشیم، زندگیمونو عوض کنیم دیگه، غیر از اینه؟ اونجا که همش میگفتیم اشکال از سیستم و دولت و مدیریته، اینجا که دیگه همه چی سرجاشه! پس اشکال از کجاست؟!
پ.ن: اصلا نمیخوام بگم که من از کره ی مریخ اومدم و از این حرفا. نه! من هم ایرانی هستم و همه ی این اشکالات رو بلااستثنا دارم. اما مدتیه که قصد کردم یکی یکی به محض اینکه این عادتها و روشهای بد رو کشف کردم، اصلاحشون کنم... من باید تغییر کنم! اصلا راه نداره!