« مد گرفتگی | Main > | زندگی پریشان »

ذهن پریشان

خانواده (خصوصا پدر و مادر خوب) چیزایی هست که واقعا ارزشمندترین وجود رو توی زندگی هر آدمی داره. این موضوع رو حقیقتا الان به خوبی احساس میکنم. همون جور که صفا میگه ، شاید ماها اینور دنیا چیزای خیلی خیلی با ارزشی بدست میاریم اما از اونطرف داریم لحظات در کنار خانواده و پدر و مادر بودن رو از دست میدیم. امان از دست این زمان و این روزگار که مثل برق داره میگذره.

چکارش باید کرد، من به شخصه فقط دنبال ثبات میگردم، دنبال یه شرایطی که بتونم خودم رو تو یه سیستم دیگه ای ببینم که بشه یه برنامه ای ، یه نظمی توش دید! به عبارت بهتر اگه بخوام بگم، دنبال اینم که خودمو نجات بدم! خدا رو هم شکر میکنم ، تا به اینجای کار با برنامه بد پیش نرفته، اما حس اینکه نمیخوام هیچ چیزی دیر بشه داره عذابم میده...

لعنت بر هر چیز و هر کسی که باعث شد روزگار همه ی ما و اون مملکت اینجوری بشه. بیست و شش سال توی اون سیستم زندگی کردیم ، وضعیت رو اینقدر سخت و زننده کردند که باید بیای اینور دنیا ، یه سرپناه دیگه پیدا کنی. اینا همه ظلمه، ظلم... آخه این چه وضعیه؟ آخه واقعا خجالت آور نیست؟ تو این دوره زمونه دنیا و مردم دنیا دارن به چی فکر میکنن و از اون طرف ، این آدمهای احمق و ابله دارن چه به روز اون مملکت و اون مردم مظلوم میارن. آخه هر چیزی حد داره! من نمیدونم آخه مگه دخترا حق زندگی ، حق تفریح ، حق دیدن مسابقه ی تیم فوتبال محبوبشون رو ندارن؟!! آخه اگه تو خاک کشور خودمون ، توی این سنی که این همه شورو هیجان هست نتونن این کارو بکنن ، پس کی؟ کجا و چجوری اینکارو انجام بدن؟ اگه هدف ایجاد یه محیط آروم و یه جور امنیته که کاری نداره. یه تیکه ازاستادیوم رو جداگانه اختصاص بدید به دخترا. اصلا فکر کردید که این عملکرد بچه گانه ، چقدر میتونه حتی روحیه ی پسرها رو خراب کنه و در طولانی مدت همه ی جامعه رو دچار بیماریهای مختلف کنه؟

من واقعا حالم گرفته ست! همینا باعث میشه که دنبال یه جای امن بگردی، همینا باعث میشه که از اون مملکت فراری باشی. من اومدم اینجا درس بخونم ، اومدم یه چیز جدید یاد بگیرم و برگردم به کشورم! اما چرا نمیتونم برگردم؟ چرا نمیشه ؟ چرا باید روزگار ما این باشه؟ چرا حتی از فکرشم کلافه میشی ؟! چرا؟!