از شما چه پنهون؛ دوباره یه حس صاف و بچه گانه دارم... امروز برای بار چندم در زندگیم به این نتیجه رسیدم که اگه با همه ی وجودت از یه دست بدی، از اون یکی دست حتما میگیری. واقعا این قدیمیا هرچی گفتند رو باید با طلا نوشت و همه جا قاب کرد. نمیدونم شاید چون خیلی زیاد درگیر این زندگی الکی شدیم که انگار اون حرفهای قدیمی دیگه خریدار نداره! اما برای من هنوز داره و من برای چندمین بار، امروز دوباره یک تجربه ی جدید داشتم:
مدتیه که زندگیم عجیب شلوغه و ریخته بهم. شاید ظاهر قضیه اینو نشون نده، اما خودم میفهمم که روی هوا دارم راه میرم. کاریش هم نمیشه کرد، یه سری چیزهاست که خودبخود باید دوره اش طی بشه. بگذریم... دیروز رفتم که یه سری مدارک رو پست کنم. همش حواسم بود که اشتباه نشه، اینجا کاناداست، یه "واو" اگه توی مدارک و نوشته هات کم باشه، همه ی پروسه (حالا میخواد برای هرچی باشه) به تاخیر میوفته، تعارف هم با کسی ندارند! پست خونه های اینجا هم عموما داخل فروشگاههای زنجیره ای بزرگی مثل Shoppers هست.
خلاصه در حال پر کردن آدرس بودم که تلفن دستی ام زنگ زد. برداشتم، میبینم یکی از بچه های پارت تایم شرکته که سالی یه بار میاد یه سری میزنه و میره! با اون لهجه ی نیمچه، میپرسه که کجایی، چرا دیرکردی! میگم من یه خورده امروز دیر میام، الان هم درگیر پر کردن مدارکم هستم. میگه زود بیا که "آی میس یو گایز"!
آدرسها رو نوشتم و دارم مدارک رو چک میکنم که چیزی کم نباشه. دوباره گوشی زنگ میخوره! اینبار یکی از مشاورهای فنی شرکته. میگه که یکی میاد تا چند دقیقه دیگه که چند تا از سرورها رو ببره. بهش میگم که من الان بیرون از آفیسم و دارم یه سری مدارک رو پست میکنم. میگه اوکی پس دیگه کاریش نمیشه کرد، اونها میان و دست خالی برمی گردند! قرار میشه که پیگیری کنه و باز خبرشو بده.
چسب پاکت رو میرنم، میدمش دست مسئول باجه که وارد سیستم کنه و رسید منو بده! دوباره گوشی زنگ میخوره! میگه قرار شده که طرفهای ظهر دوباره برای بردن سرورها بیان! همونجوری که گوشی دستمه از باجه دار تشکر میکنم و میزنم بیرون! غافل از اینکه مهمترین جزء زندگیم رو یادم رفته از روی میز بردارم! هیچی، سرتونو درد نیارم، همه ی مدارکم رو که توی یه کیف دستی بود جا گذاشتم!
هنوز به سر چهار راه نرسیدم که میشنوم که یه صداهایی داره میاد، برمیگردم میبینم که یکی داره میاد به طرف من، از مسئولین فروشگاهه، نفس نفس زنان مدارک رو بهم میده. یه لبخند تشکرآمیز بهش میزنم و میگم که تو امروز رو برای من به بهترین شکل ساختی...

توی راه یاد خودم میوفتم که چند هفته ی پیشتر، یکی از تکنسینهای Dell Canada اومده بود برای سرویس یکی از دستگاهها. با هم کلی خوش و بش کردیم و کارش که تموم شد و رفت، بعد از چند دقیقه متوجه شدم که یه USB Flash Drive رو روی کامپیوتر من جا گذاشته. بازش میکنم، میبینم که تمام سریال نامبرها توشه. برنامه هایی که باهاش میشه مشخصات گارانتی و سریال سیستم رو عوض کرد. عجب چیزیه... معطل نمیکنم، در میارمش و سریع از آفیس میزنم بیرون، حالا بدو بدو توی خیابون، آخرش پشت ساختون، سر خیابون پیداش میکنم. میزنم به شیشه، چشماش برق میزنه! وااای که چقدر تشکر میکنه! میگه تو روز منو ساختی، ممنون!
درسته... شاید اگه دنیای ما آدمها خیلی خیلی شلوغ شده باشه، اما هنوز 2، 2 تاش، 4 تا میشه. خوشا بحال من اگه بتونم همیشه این حس قشنگ رو دورن خودم نگه دارم! حسی که بهم میگه خوب و بد بودن به خودم ارتباط داره، حسی که میگه دنیا خیلی کوچیکه...