« February 2006 | Main | April 2006 »

March 2006 Archives

مد گرفتگی

از این پس بجای استفاده از اون شلوار نامانوس و تکراری، براحتی و با کمال آرامش و آسایش، یه سطل رنگ روغنی با مارک دلخواهتون بخرید. در اولین فرصت، کف دست یا انگشت اشاره، کف پای برادر کوچیکتون یا کف کفش اون یکی دوستتون که خیلی خوش تیپه رو وارد سطل رنگ کرده و روی اون شلوار جین (ترجیحا اونی که رنگ و رو رفته و هیچ جا دیگه روتون نمیشد بپوشیدش) طرحهایی از ته دل بکشید. در برخی موارد که درصد مدگرفتگی بالاتر میره، حتی میتونید دو یا سه تا ترانه یا شعرعاشقانه هم روی شلوارتون با رنگ بنویسید و امضا کنید!! جان شما!

اصلا نگران ریخت و قیافه و کلاسش هم نباشید، عجیب مد شده این روزا!!! اگه باور نمیکنید، ببینید:

ذهن پریشان

خانواده (خصوصا پدر و مادر خوب) چیزایی هست که واقعا ارزشمندترین وجود رو توی زندگی هر آدمی داره. این موضوع رو حقیقتا الان به خوبی احساس میکنم. همون جور که صفا میگه ، شاید ماها اینور دنیا چیزای خیلی خیلی با ارزشی بدست میاریم اما از اونطرف داریم لحظات در کنار خانواده و پدر و مادر بودن رو از دست میدیم. امان از دست این زمان و این روزگار که مثل برق داره میگذره.

چکارش باید کرد، من به شخصه فقط دنبال ثبات میگردم، دنبال یه شرایطی که بتونم خودم رو تو یه سیستم دیگه ای ببینم که بشه یه برنامه ای ، یه نظمی توش دید! به عبارت بهتر اگه بخوام بگم، دنبال اینم که خودمو نجات بدم! خدا رو هم شکر میکنم ، تا به اینجای کار با برنامه بد پیش نرفته، اما حس اینکه نمیخوام هیچ چیزی دیر بشه داره عذابم میده...

لعنت بر هر چیز و هر کسی که باعث شد روزگار همه ی ما و اون مملکت اینجوری بشه. بیست و شش سال توی اون سیستم زندگی کردیم ، وضعیت رو اینقدر سخت و زننده کردند که باید بیای اینور دنیا ، یه سرپناه دیگه پیدا کنی. اینا همه ظلمه، ظلم... آخه این چه وضعیه؟ آخه واقعا خجالت آور نیست؟ تو این دوره زمونه دنیا و مردم دنیا دارن به چی فکر میکنن و از اون طرف ، این آدمهای احمق و ابله دارن چه به روز اون مملکت و اون مردم مظلوم میارن. آخه هر چیزی حد داره! من نمیدونم آخه مگه دخترا حق زندگی ، حق تفریح ، حق دیدن مسابقه ی تیم فوتبال محبوبشون رو ندارن؟!! آخه اگه تو خاک کشور خودمون ، توی این سنی که این همه شورو هیجان هست نتونن این کارو بکنن ، پس کی؟ کجا و چجوری اینکارو انجام بدن؟ اگه هدف ایجاد یه محیط آروم و یه جور امنیته که کاری نداره. یه تیکه ازاستادیوم رو جداگانه اختصاص بدید به دخترا. اصلا فکر کردید که این عملکرد بچه گانه ، چقدر میتونه حتی روحیه ی پسرها رو خراب کنه و در طولانی مدت همه ی جامعه رو دچار بیماریهای مختلف کنه؟

من واقعا حالم گرفته ست! همینا باعث میشه که دنبال یه جای امن بگردی، همینا باعث میشه که از اون مملکت فراری باشی. من اومدم اینجا درس بخونم ، اومدم یه چیز جدید یاد بگیرم و برگردم به کشورم! اما چرا نمیتونم برگردم؟ چرا نمیشه ؟ چرا باید روزگار ما این باشه؟ چرا حتی از فکرشم کلافه میشی ؟! چرا؟!

زندگی پریشان

امان از این زندگی که همه ی ما اصرار داریم فکر کنیم که چه چیز قشنگیه! واقعا اینطور نیست به خدا. ما فقط دوست داریم قشنگ فرضش کنیم یا شایدم چاره ای جز این نداریم. نمیخوام منفی حرف بزنم و بگم نا امیدی و درد و غصه چیز خوبیه! اما میخوام تو یه جمله بگم که زندگی همش همینه. همین دغدغه ها و همین بالا و پایینا. هر جا و در هر موقعیتی که باشیم؛ فارغ از اینکه زنیم یا مرد، یه انسانیم... یه انسانی که اگه بهش نگن دوست دارم و به فکرت هستم، دق میکنه و میمیره!

باید همونی که هستی و همون چیزی که داری رو بپذیری و در اوج بدی یا خوبی ، همیشه بهترین رو بر اساس همون شرایط انتخاب کنی. شاید اون انتخاب ، فرداها خیلی بی منطق و درست بنظر نیاد، اما مهم این بوده که در اون لحظه بهترین انتخاب تو بوده.

زندگی یه جور جنگیدن با خودمون و دنیای دورو برمونه. قبلاها شاید زیاد مسئله بغرنج نبوده، چون همه ی گرفتاری ها در یه چارچوب مشخص و در قالب یه سری درگیریهای منظم بوده. اما امروزه، بواسطه ی همه ی پیشرفتهای بشری، آدمها فقط دردسر خودشونو زیاد کردند. از دین و مذهب و جنگ و بمب اتمی بگیر، تا سیستمهای ارتباطی که مثل خوره افتاده به جون آدمها. تو این روزگار تو اگه بخوای هم نمیتونی ندونی!

تنها راه اینه که یا بیخیال همه چیز بشی و راه انسانهای متمدن!! رو پیش بگیری و مثل اینا فقط دنبال گذران زندگی و استفاده ی صد در صد از همه چیز در راه خوشی باشی. یا اینکه اگر هم میخوای فکر کنی، فقط باید تلاش کنی و با فکر مثبت و تصمیم گیریهای مناسب در مقاطع مختلف زندگی، با انسانیت و روح آسوده ، یه برنامه ی کلی طولانی مدت هم برای زندگیت بریزی.

هیچ موقع من دستکم خودم نمیذارم که این از یادم بره: زندگی اصولا چیز قشنگی نیست! میتونی قشنگش کنی و قشنگ ببینیش اما واقعیت تلخی که داره رو نباید هیچ موقع فراموش کرد! اینو از این جهت به خودم میگم چون جزو گروه اول آدمهای بالا عمرا نمیتونم باشم!

تکمیل: زن و مرد بودن هیچ فرقی نمیکنه! ماها دوست داریم فکر کنیم اگه زن بودیم یا مرد بودیم چقدر مشکلمون حل میشد. اما اونور قضیه نیستی، هرطرفی که باشی یه سری مشکلات داری، یه سری چیزایی که هیچ وقت حل نمیشه! پس عملا فرقی نمیکنه ، مهم اینه که راه درست زندگی کردن رو پیدا کنی.

یک سوال: تا حالا به این فکر کردید که بهتر بود زن می بودید یا مرد؟ فکرای بد نکنید، منظورم از جهات اجتماعی ، احساسی و روانی هستش. حتی از دید من همه ی ما انسان هستیم و هیچ فرقی هم باهم نداریم ، خیالتون راحت. اما اینکه زن یا مرد بودن چه ویژگیهای مثبت و منفی داره، چرا؟ بگید چجوری فکر میکنید؟

a Question ; have you ever thought if you were a man instead of a woman or vice-versa? What would be the positive points or negatives? A woman being is easier and better or a man? What would be the advantages or disadvantages?! What's your idea to solve the problems?

Life is not too easy, sometimes you feel sad, you need someone or something to share the moments,who is the best to refill your energy? Why?

Please do not take the worng way, we are all the same... man or woman, there is no deference. In both cases you don't know enough about other side. They both have their own matters, some hidden parts which cover up for either sides. However, being man or woman doesn't matter at all, in my opinion the only important thing is to choose the right way in your life. What's your idea?

!بدون شرح

اسکار و توهم

تمام دیشب را در حین دیدن مراسم اسکار و بعد از اون هم ، مصاحبه های مطبوعاتی ، به این موضوع فکر میکردم که چرا واقعا ستاره ها را کنار چهره هایی چون جورج کلونی نمیبینیم؟!!! فکر میکردم که دوباره دچار توهم و پریشانی ذهن دارم میشم! تا که امروز صبح به مطلبی که آزاده نوشته برخوردم ، متوجه شدم که تنها من نیستم که به این موضوع فکر میکنم.

برام واقعا جالبه چرا اقلا روزانه چندین بار این صحنه به شکلهای مختلف برام تداعی میشه! در عین ناباوری هر روز صحنه هایی رو میبینم که یک فرشته ی بهشتی ، بسیار عاشقانه ، دست یه غول بی شاخ و دم رو گرفته و داره راه میره! یا گاهی بعدازظهرها ، واقعا در مسیر برگشت به سمت خونه و در مسیر ساب وی ، همیشه این سوال برام پیش میاد که چه کسی دست تو دست این حوریهای زیبا میزاره و شبها قبل از خواب میبوستشون!؟!

چرا خانومها اصولا برعکس اون چیزی که نشون میدن ، دنبال انتخاب بهتر نیستند؟! دنبال چی هستند به نظر شما؟ مشکل از کجاست؟

Perhaps you have addressed this before, why do women choose unstable “losers” over stable, “good guys”? Last night during the OSCAR at the 78th annual Academy Awards in Los Angeles, I was thinking all the time, why the woman goes for the “stray”, not the “well- bread”?!

Why Hollywood’s stars do not prefer to be the beauty angel of “George Clooney”?! That’s why I always meet people in public and talk to myself all the time, why they are not choosing the well-bread? Who is the one who listening to them all the time and cuddle all night?

I think it goes to the issue of challenge, which has two aspects: One is “benign”: the man has to be a challenge in the sense that he is not too available. Another, which is negative, is the man is so "damaged" that he presents a challenge in another, less benign way: the woman wants to "fix" him. What do you think?

:: Oscar 2006 Ceremony Photos by Yahoo!

مکافات

مثل اینکه این روزگار، عجیب افتاده دنبال من تا یه حال اساسی بهم بده! طی 24 ساعت گذشته همه ی زندگیم رفت رو هوا... هارد دیسک لپ تاپم یکدفعه طی چند روز گذشته شروع به تق و توق های عجیبی کرد و امروز صبح با کمال ناباوری و در روزهایی که اصلا انتظارشو نداشتم ، از کار افتاد و دیگه بالا نیومد!

تقریبا شامل همه ی فایلها و برنامه های زندگیم بود ، پشتیبانهای متعددی در طول این شاید 7 ، 8 سال دارم ، اما متاسفانه بین همین 4 تا 5 ماه گذشته بدلیل مشغله ی زیاد کاری و گرفتاریهایی زندگی نتونستم هیچگونه پشتیبانی از دیتاها و برنامه هام بگیرم. متاسفانه بیشتر اطلاعات از دست رفته هم مربوط به اینور و حضورم در کانادا میشه ، تمام پسوردها ، همه ی داکیومنتها و اطلاعات مختلف! واااای خدای من!

حالم خیلی خرابه ! شدم مثل اینایی که واقعا همه چیز زندگیشون از دست رفته ! شاید بشه اسمش رو گذاشت مرگ دیجیتالی ... آخه من الان باید برم چه خاکی به سرم بریزم ؟! نمیشد یک زمان و یک روز دیگه این اتفاق میوفتاد؟

امروز تمام وقت فقط سعی کردم روی یه هارد دیگه که از قبل داشتم ، سیستم رو دوباره بیارم بالا! اینور و اونور هم کلی ایمیل و پیغام دادم تا ببینم کی میتونه به دادم برسه! چند تا حدود قیمت و پیشنهاد در مورد بازیابی دیتا هم گرفتم اما تا دلتون بخواد مغزم سوت کشید. چیزی بین 900 تا 2000 دلار تخمین زدند که شاید بشه دیتا رو دوباره بازیابی کنند! ای کاش الان ایران بودم، بالاخره کلی دوست و آشنا و رفیق... عجب روزگاریه!

الان هارد رو که میزنم به یه کامپیوتر معمولی ، شروع میکنه به سر و صدا کردن بدجور، انگار که مثلا موتورش گیر کرده باشه. هارد رو که گاهی تکون میدم یه چیزایی رو شناسایی میکنه اما نمیشه یه حالت ثابت پیدا کرد که بشه اقلا اون بخش مهم اطلاعات رو از روش کپی کرد. بنظر میاد که اطلاعات کماکان سالم باشه و بیشتر به یه اشکال سخت افزاری میزنه!

تجربه یا پیشنهادی اگه کسی داره حتما بگه که واقعا دعاش میکنم. هر چی فکر میکنم بیشتر به عمق فاجعه پی میبرم. خدا نصیب هیچ کسی نکنه ولی انگار عزیزترین چیزای زندگیمو از دست دادم...

روز جهانی زن

واقعا عالی بود. چقدر از شنیدن این کار لذت بردم. بمناسبت روز جهانی زن (هشتم مارس) یکی از بچه های خوش ذوق (معصومه ناصری) چقدر زیبا و دلنشین این قطعه رو تهیه کرده. انصافا زیبا و پر معنی است.

از شنیدن و خواندن همه ی مطالبی هم که در مورد گردهمایی های زنان در ایران بوده و کار به درگیری و شلوغی رسیده واقعا متاسفم. اما باز هم مثل خیلیهای دیگه معتقدم که با حرکتهای گروهی و هدفمند، میشه حرکت تحولات و دموکراسی رو در ایران جهت داد. تاریخ نشون میده که همه ی اتفاقای کلیدی تاریخ ایران ، یه جوری به حضور و نقش خانومها وابسته بوده…

برای همه ی مادران و خواهران ایرانی خودم در همه جای دنیا آروزی بهترینها رو دارم. امیدوارم که بزودی شاهد ایرانی آزاد ؛ متحد و برابر باشیم.

بهار در راه است

چند روزی هست که هوایی بسیار دلنشین ، لطیف و آرامش بخش در تورنتو داریم. نم نم بارون در بیشتر مواقع و دمای هوایی حدود 9 درجه. با پیشبینی وضع هوا، تا پایان این هفته هم همینطور تقریبا میمونه اما دوباره به وضعیت سرد همیشگی بر میگرده.

باز جای شکرش باقیه که دستکم اجازه میده که احساس کنی بهار داره میاد و باعث میشه که یاد حال و هوای دلنشین بهاری و آغاز سال جدید بیوفتم. امروز یه مقدار زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون، فرصتی دست داد که بتونم بشینم و یه کمی از این هوا لذت ببرم. از صبح زود نشستم و بیرون رو نگاه میکنم ، چای معطر، گرم و تازه دم ... و مرور گذشته ها... گاهی اوقات همینجوری الکی احساس قشنگی و لطافت میکنی و با یاد آوری لحظه های زیبای زندگی، به آینده ی بهتر می اندیشی.

Spring is coming…

During these days we have a really nice and pleasant weather here in Toronto. Based on weather forecast, it will change soon but for the time being, a light rain shower and a fresh air on a 10°C condition makes me such a nice feeling to review my back home and even remember; “hey! Spring is coming!”

For those who do not know; “Persian New Year” starts on 1st day of spring each year. In Iran - during these days - everyone is preparing to celebrate spring and New Year. For those Iranian who is outside of country, this period is such a rare feeling that they wish to be with their family and loved ones.

Today’s morning, this nice weather makes me to review my memories and great moments. This spring is going to be my second year far away from my missed ones.

I would post a nice shot of spring blossoms, which is sign of spring these days. I like this shot...

- Photo By: Paris Marashi [Flickr, Home Page]

زیر گنبد کبود

امسال شاید برای اولین بار حس میکنم که برای برگزاری مراسم و مناسبتهای ایرانی، داره هماهنگیهای بهتری در تورنتو صورت میگیره. اینا همه جای خوشحالی داره. اینکه دولت و سازمانهای کانادایی خیلی بهتر و بیشتر جامعه ی ایرانی رو تحویل میگیرن و از طرفی خود ایرانیها هم کمابیش دارند به سمت کارهای گروهی و ارزشمند میرن. این نشون میده که نسل ایرانیهای مهاجر کانادا داره متحول میشه، اکثرا دیگه جوان ، تحصیل کرده و چند زبانه هستند و خیلی خوب توی جامعه و کارهای دسته جمعی تمرین کردند. واقعا همیشه جا برای این کارها خصوصا توی کشوری مثل کانادا که اینهمه ملیت مختلف توش زندکی میکنن هست. ما ایرانیها بدلایل مختلف تابحال نتونستیم به یک سازماندهی جامع و منسجم برسیم امیدوارم که این حرکتهای خوبی که این روزها شاهدش هستیم کماکان ادامه داشته باشه و روز به روز قویتر بشه.

هفته ی آینده ، شاید برای اولین بار، یکی از بزرگترین گردهمایی های ایرانیان در تورنتو برگزار میشه. همه ی توضیحات این برنامه رو در وب سایت رسمی و همینطور در سایت بی بی سی و اینجا میتونید بخونید. تبلیغات زیبای فستیوال رو هم اینجا ببینید.


:: Canada's largest Persian New Year Festival

Harbourfront Centre hosts Canada's largest ever Nowruz (Persian New Year) festival "Under The Azure Dome" beginning Thursday March 17 through Sunday March 19, 2006. This exciting new festival features more than 100 artists and performers in film, music, dance, theatre, visual arts and more!

The ancient pancultural celebration of Nowruz is celebrated by peoples from historical Persian territories in Iran, Afghanistan, Pakistan, Azerbaijan, Kyrgyzstan, Kazakhstan, Tajikistan, Turkey and India - many of whom will be represented at the festival.

Invitation
Festival’s Flyer
Official Website of Festival

خیلی زیاد دقت کنید

:: سلام، چه حال، چه خبر؟ همه چی رو به راهه؟
-- سلام، خوبم! والا چی بگم، زیاد نه! یه جورایی بهم ریختم!
:: ا، چرا؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ چرا ناراحتی...
-- مهناز رو می شناختی؟
:: آره، همونی که همیشه با گروه دو کار میکرد...
-- بنده خدا سرطان داره، سرطان سینه... همه چی خراب شد...!
:: ای بابا، آخه چرا؟! چرا اینقدرغیرمنتظره؟! مگه چکاپ نمیکرده؟ ...چقدر بیماری پیشرفت کرده؟!
-- با خودش که زیاد حرف نمیزنم! اما رویا میگفت که اصلا اوضاع خوبی نداره.
:: وضعیت روحی و جسمیش چطوره؟ دکترا چی میگن؟ عمل کرده؟ شیمی درمانی میکنه ؟!
-- والا حالش که الان بد نیست، اما روحی روانی داغونه، کسی به روش نمیاره، همه ی بچه ها حالشون گرفته ست! خیلی سخته، خیلی...

...چند روز بعد:

:: من اینجا چند نفر رو میشناسم، مدارکش رو برای من میتونی بفرستی؟! اینجا بدم چکش کنن؟
-- آره، فکر خوبیه! بزار ببینم چیکار میتونم بکنم...  

...حدود یک ماه بعد:

:: دکترا میگن که دقیقا درست شناسایی شده! اما اوضاع تعریفی نداره! چرا زودتر از این پیگیری نکرده ؟!
-- نمیدونم! میگه فکر نمیکرده که قضیه این باشه! دکتر بهش گفته که با توجه به اینکه یکی از خاله هات هم این مشکل رو داشته، تو باید خیلی دقت میکردی! میگه مسائل موروثی تاثیر زیادی داره!
:: آره خوب، کاملا درسته!

:: دکترای اینجا خیلی تعجب کردند براشون جالبه که چقدر آزمایشهای داخل ایران خوب انجام شده...
-- جدا؟ نظرشون کلا چیه در مورد مهناز؟ بنظر اونا باید چکار کرد؟
:: اینا هم همین نظر اونجا رو دارند. میگن که باید همه چیز رو بردارن، حتی غدد لنفاوی که هنوز آلوده نیست. شیمی درمانی هم که شروع شده... احتمالا جلسات اولش زیاد مشکل نیست. اما کم کم دوزش میره بالا... باید باهاش باشید. روحیه ش خیلی مهمه.
-- آره، روزای سختیه، ما هممون داغون شدیم. مریم شبها زنگ میزنه و گریه میکنه! نمیدونم، اما سخته سخت!
:: میدونم... باید مواظبشون باشی. خیلی نکات مختلفی هست... در ضمن باید حواسش جمع باشه. باید ورزشهای خاصی کنه. باید روحیه ش رو خوب نگه دارید. اینجا در این زمینه ها خیلی اطلاع رسانی هست.
-- آره میدونم، کمک کن. هر چی میتونی کمکم کن.  

یک هفته بعد:

-- دکترش میگه این اطلاعاتی که شما دارید خیلی خوبه. بهش گفتم که یکی از دوستام بهم داده. میگه که بهت بگم از این بروشورها اگه هست بازم بفرست. اینجا شاید به لحاظ علمی پیشرفته باشه، اما خوب اطلاع رسانی نیست. حتی خود دکترا هم همینو میگن.
:: باشه، من برات یه سری کامل از همه ی بروشورها و اطلاعات مختلف رو میفرستم. یکی از دوستام تو این هفته برای سال نو میاد ایران، میدم بهش براتون بیاره... آره فکر خوبیه! ترجمشون هم حتی میتونید بکنید. چاپ بشه و برای مریض های دیگه فرستاده بشه!

یک عالمه بروشور شد... چقدر دلم برای مهناز میسوزه. اصلا یک لحظه هم نمیتونم بهش فکر نکنم!

اینها رو اینجا نوشتم که فقط یه چیزی بگم: مواظب باشید! از خودتون و خانوادتون غافل نشید. خیلی چیزا رو میشه قبل از اینکه دیر بشه جلوشو گرفت یا اقلا کمتر و قابل کنترلش کرد!

سرطان سینه، دومین عامل مرگ زنان پس از سرطان ریه در دنیاست. این بیماری، سالیانه در دنیا، چیزی حدود یک و نیم میلیون زن رو مبتلا میکنه. بشکل میانگین از هر 8 زن، یکشون در تمام زندگیش دچار این بیماری میشه. عوامل مختلفی هم در این موضوع دخیل هستند که سابقه ی فامیلی، ژنتیک و سن از مهمترین اونهاست.

تنها نکته ی جلوگیری کننده از این بیماری، شناسایی بموقع و مبارزه با اون در سریعترین زمان ممکنه. اگر در محدوده ی 5 سال اول شناسایی بشه، درصد بهبودی و موفقیت در معالجه بسیار بالاست. طبق این نظریه همه ی زنان از سن 20 سالگی باید تک تک این نکات رو مدنظر داشته باشند و در دوره های معین، چکاپهای مختلفی از ساده گرفته تا پیشرفته رو انجام بدن.

به آمار و اطلاعات و لینکهای پایین هم نگاهی بندازید. متاسفانه منابع خوبی به فارسی پیدا نکردم، نمیدونم آیا اصلا میشه یه سری اطلاعات رسمی و قابل استفاده رو پیدا کرد یا نه. اگر لینکهای خوب دیگه ای از هر جا میشناسید حتما بفرستید تا یه لیست اضافه کنم. باید اطلاع رسانی کرد!

:: Be careful about your health

I am deeply affected by a friend's diagnosis of cancer. Feelings can range from anger to despair to fear.

Breast cancer is the second leading cause of cancer deaths in women today (after lung cancer) and is the most common cancer among women. According to the World Health Organization, more than 1.2 million people will be diagnosed with breast cancer every year worldwide.

The chance of developing invasive breast cancer during a woman's lifetime is approximately 1 in 7 (13.4%). According to the American Cancer Society, the chance that breast cancer will be responsible for a woman's death is about 1 in 33 (3%).

This risk model is based on population averages. Each woman's breast cancer risk may be higher or lower, depending upon a several factors, including family history, genetics, age of menstruation, and other factors that have not yet been identified.


The key to surviving breast cancer is early detection and treatment. According to the American Cancer Society, when breast cancer is confined to the breast, the five-year survival rate is close to 100%. The early detection of breast cancer helps reduce the need for therapeutic treatment and minimizes pain and suffering, allowing women to continue leading happy, productive lives.


Beginning at the age of 20, every woman should practice monthly breast self-exams and begin a routine program of breast health, including scheduling physician performed clinical breast exams at least every three years. As a woman ages, her risk of breast cancer also increases. About 77% of women with breast cancer are over age 50 at the time of diagnosis. Women between the ages of 20 and 29 account for only 0.3% of breast cancer cases. Beginning at the age of 40, all women should have annual screening mammograms, receive clinical breast exams each year, and practice breast self-exams every month.

Useful links and resources:

National Cancer Institute
The Breast Cancer Resource
Canadian Cancer Society
American Cancer Society

خروج از کشور

متاسفانه همینطوره! اما فقط باید یه چیز رو دونست (اینو برای اون دوستانی میگم که میخوان جلای وطن کنند). یه نکته ای رو هیچ وقت فراموش نباید کرد: ورود به یه دنیای جدید دقیقا مثل یک چاقو میمونه. از یه طرف بسیار برنده (با تشدید بخوانید) و خطرناکه و از طرفی بسیار کاربردی و مفید... در این مسیر تحول، شما خیلی چیزها رو بدست میاری، اما خیلی چیزای دیگه رو هم از دست میدی!

خروج از کشور میتونه خیلی آزادیها و قید و بندهای بیخودی رو از جلوی پا برداره. اما مسائل و مشکلات دیگه ای جلوی پاتون قرار میده که اگر در تصمیم گیری و انتخاب راه، صحیح عمل نکرده باشید، نه تنها تاثیر مثبت نمیذاره، بلکه خیلی هم مخرب هستش. به عبارت عامیانه تر، شما از چاله در میای و میوفتی تو چاه!

باید با فکر، هدف و برنامه ریزی حرکت کرد. خروج از کشور، در بهترین شرایط شما، یه پروسه ی اقلا یک ساله هستش، باید روش کار بشه، جوانبش دیده بشه و از دید من و براساس تمامی تجربیاتم، باید در لحظاتی انجام بشه که شما در کشور موطن خودتون در اوج باشید. خیلی ها فکر میکنند که چون اینجا همه چی متعادل و منطقی بنظر میاد، پس برای همه چی برنامه هست، برای همه چی یه راه کاری هست. اما خیلی واضحه که هیچ کشوری دنبال این نیست که برای خودش بیکار و مشکل اضافی ایجاد کنه. دنیای اینور کاملا سرمایه داریه، یعنی اینا حتی اگر به شما اجزای درس و پذیرش تحصیلی یا حتی اجازه ی کار هم میدن، به جیب خودشون اول نگاه میکنند. اینها در سطح کلان، اصلا دنبال حقوق بشر و کمک به خلق الله هم نیستند...

به همه ی دوستان خودم در یک جمله میگم: اگه در ایران، هنوز وضعیت تحصیلی، سابقه ی کاری و شغلی مشخص و شرایط نسبتا مناسب زندگی ندارید، اصلا فکر خروج از کشور رو از سرتون بیرون کنید. چون فقط یه سر درد و گرفتاری جدید برای خودتون ایجاد میکنید.

خیلی ها در جواب من میگن که، خوب اگه من همه چیزم در ایران خوب باشه، پس چرا باید بزنم بیرون؟! ... کاملا درسته، هدف من از مطرح کردن این موضوع هم همینه که شما باید به یه انتخاب فکر کنی. شما قرار نیست خودتونو گول بزنید. شما میخوای بین مسیرها و برنامه های زندگی، یکی رو که از همه بهتره انتخاب کنی. همه ی مسیرها هم به موفقیت میرسه، اما شما با انتخاب دنیای اینور، عزمت رو بیشتر جزم میکنی که با صرف انرژی بالاتر، به سکوی بالاتری ارتقا پیدا کنی.

همیشه یه مثال در این مورد میزنم: شما یه فوتبالیست خیلی خوبی هستی که دیگه سن و سالی ازت گذشته، کلی بازی ملی کردی و کلی برای تیمت گل زدی. با برنامه ریزی خودت، داری آخرین بازی رو توی زمین انجام میدی، حتی یه گل هم توی اون بازی زدی و تیمت هم به لحاظ نتیجه، از حریف جلوتره. خروج از کشور مثل خداحافظی اون بازیکن از زمین میمونه. شما در اوج، انتخاب بهتر و بالاتری میکنی. میای و وارد یه مرحله ی دیگه از کارت میشی. چون قبلا موفق بودی، در مسیرهای بعدی هم، بطور روانی، هم اعتماد بنفس بالایی داری و هم اینکه با همه ی شور و اشتیاق، داری میری به جنگ چیزای بزرگترو میدونی که باید تلاش کنی تا موفق هم بشی.

Immigration and leaving Iran

خروج از کشور، تنها در شرایط خاص دیگه ای هم توصیه میشه:

- شما به لحاظ مالی بقدری تامین هستی که اون میشه برات تضمین و پشتوانه که اگه واقعا اون چیزی که میگی باشی رو، بتونی در کشور مقصد پیاده کنی. یا اصلا به هیچی فکر نکنی و فقط بیای خوش بگذرونی، اگه به چیزی رسیدی که خوبه، اگر هم نرسیدی که فدای سرت!

- یا مشکلات خاصی داری که حضورت در کشور خودت با موانع قانونی و حتی سیاسی مواجه شده. در این مواقع اصلا مهم نیست کجا میری و چیکار میکنی، مهم اینه که داری جون خودتو نجات میدی. در این شرایط هم از خودت انتظار نداری که الان پاشی بری اونجا و بهترین رو داشته باشی.

در کل، دقت کنید که من اصلا مخالف خروج از کشور نیستم. اتفاقا فکر میکنم که برای همه لازمه. این صحبتها اصلا نباید باعث بشه که به داشتن زندگی بهتر و دنبال کردن آزادی و آرامش، بی توجه باشید. اصلا هم نیاز نیست که نظر واندیشه ی خودتون رو به  من یا به کسی دیگه اثبات کنید. من فقط این حرفها رو زدم که بگم دستکم با خودتون رو راست باشید.

در این زمینه ها هر سوال ، هر عقیده و مشکلی که باشه، با کمال میل آماده ام تا بشنوم و تا جایی که در توانم باشه، آماده ام که بهتون کمک و راهنمایی کنم.

احساس خوب

از شما چه پنهون؛ دوباره یه حس صاف و بچه گانه دارم... امروز برای بار چندم در زندگیم به این نتیجه رسیدم که اگه با همه ی وجودت از یه دست بدی، از اون یکی دست حتما میگیری. واقعا این قدیمیا هرچی گفتند رو باید با طلا نوشت و همه جا قاب کرد. نمیدونم شاید چون خیلی زیاد درگیر این زندگی الکی شدیم که انگار اون حرفهای قدیمی دیگه خریدار نداره! اما برای من هنوز داره و من برای چندمین بار، امروز دوباره یک تجربه ی جدید داشتم:

مدتیه که زندگیم عجیب شلوغه و ریخته بهم. شاید ظاهر قضیه اینو نشون نده، اما خودم میفهمم که روی هوا دارم راه میرم. کاریش هم نمیشه کرد، یه سری چیزهاست که خودبخود باید دوره اش طی بشه. بگذریم... دیروز رفتم که یه سری مدارک رو پست کنم. همش حواسم بود که اشتباه نشه، اینجا کاناداست، یه "واو" اگه توی مدارک و نوشته هات کم باشه، همه ی پروسه (حالا میخواد برای هرچی باشه) به تاخیر میوفته، تعارف هم با کسی ندارند! پست خونه های اینجا هم عموما داخل فروشگاههای زنجیره ای بزرگی مثل Shoppers هست.

خلاصه در حال پر کردن آدرس بودم که تلفن دستی ام زنگ زد. برداشتم، میبینم یکی از بچه های پارت تایم شرکته که سالی یه بار میاد یه سری میزنه و میره! با اون لهجه ی نیمچه، میپرسه که کجایی، چرا دیرکردی! میگم من یه خورده امروز دیر میام، الان هم درگیر پر کردن مدارکم هستم. میگه زود بیا که "آی میس یو گایز"!

آدرسها رو نوشتم و دارم مدارک رو چک میکنم که چیزی کم نباشه. دوباره گوشی زنگ میخوره! اینبار یکی از مشاورهای فنی شرکته. میگه که یکی میاد تا چند دقیقه دیگه که چند تا از سرورها رو ببره. بهش میگم که من الان بیرون از آفیسم و دارم یه سری مدارک رو پست میکنم. میگه اوکی پس دیگه کاریش نمیشه کرد، اونها میان و دست خالی برمی گردند! قرار میشه که پیگیری کنه و باز خبرشو بده.

چسب پاکت رو میرنم، میدمش دست مسئول باجه که وارد سیستم کنه و رسید منو بده! دوباره گوشی زنگ میخوره! میگه قرار شده که طرفهای ظهر دوباره برای بردن سرورها بیان! همونجوری که گوشی دستمه از باجه دار تشکر میکنم و میزنم بیرون! غافل از اینکه مهمترین جزء زندگیم رو یادم رفته از روی میز بردارم! هیچی، سرتونو درد نیارم، همه ی مدارکم رو که توی یه کیف دستی بود جا گذاشتم!

هنوز به سر چهار راه نرسیدم که میشنوم که یه صداهایی داره میاد، برمیگردم میبینم که یکی داره میاد به طرف من، از مسئولین فروشگاهه، نفس نفس زنان مدارک رو بهم میده. یه لبخند تشکرآمیز بهش میزنم و میگم که تو امروز رو برای من به بهترین شکل ساختی...

My good feeling on a boat, helping each others, honesty
توی راه یاد خودم میوفتم که چند هفته ی پیشتر، یکی از تکنسینهای Dell Canada اومده بود برای سرویس یکی از دستگاهها. با هم کلی خوش و بش کردیم و کارش که تموم شد و رفت، بعد از چند دقیقه متوجه شدم که یه USB Flash Drive  رو روی کامپیوتر من جا گذاشته. بازش میکنم، میبینم که تمام سریال نامبرها توشه. برنامه هایی که باهاش میشه مشخصات گارانتی و سریال سیستم رو عوض کرد. عجب چیزیه... معطل نمیکنم، در میارمش و سریع از آفیس میزنم بیرون، حالا بدو بدو توی خیابون، آخرش پشت ساختون، سر خیابون پیداش میکنم. میزنم به شیشه، چشماش برق میزنه! وااای که چقدر تشکر میکنه! میگه تو روز منو ساختی، ممنون!

درسته... شاید اگه دنیای ما آدمها خیلی خیلی شلوغ شده باشه، اما هنوز 2، 2 تاش، 4 تا میشه. خوشا بحال من اگه بتونم همیشه این حس قشنگ رو دورن خودم نگه دارم! حسی که بهم میگه خوب و بد بودن به خودم ارتباط داره، حسی که میگه دنیا خیلی کوچیکه...

سالی که نکوست، از بهارش پیداست

زیاد ذوق زده نشوید؛ فقط خودتون کلاهتون رو قاضی کنید، اوضاع رو ببینید:

در واپسین روزهای سال، در لحظاتی که همه ی مردم درگیر آمادگی برای سال نو، خرید نوروزی و از همه مهمتر، دید و بازدید و رفت و آمد هستند، خبرهایی در مورد شرکت واحد اتوبوسرانی تهران میشنوم که از خجالت و شرمساری و البته بعدش خنده! این متن را هم به زور مینویسم. من نمیفهمم، آخه این چطور مدیریت و برنامه ریزی است که اینقدر بی کفایت و نا لایق میتونه عمل کنه.

از طرفی من واقعا حالم بد است، احساس بدی دارم، وقتی رنگ و رو، چهره و قد و بالای اکبر گنجی را میبینم، حالم دگرگون میشود، از خودم خجالت میکشم...

خدایا چه آینده ای در انتظار ایران ماست؟! آخر چقدر سرافکندگی؟! چرا باید واقعا یک هواپیما را به صد برابر قیمت، آنهم از چند دست واسطه و نهایتا از سنگاپور بتوان خرید؟! این وصله ها ازنظر من خیلی خوب هم می چسبد! چون باید با کمال حماقت، اعلام شود که هنوز معلوم نیست که عقب و جلو بردن ساعت، چقدر موثر بوده است. یا بنظر شما چرا باید یاهو حتی بتونه  بیاد بگه که میخواد سرویسهاشو برای ایرانیها محدود کنه؟!! چرا؟! واقعا فکر میکنید اوضاع چقدر میخواد بدتر بشه در سال جدید؟!!

خدای من چقدر آدمها باید نالایق و بی برنامه باشند و چقدر اوضاع یک مملکت رو هوا... وااای بر من که از فکر و خیال دارم دیوانه میشم!

نکته: به صفحه ی روزنامه ی شرق، به لینکها و خبرها، خصوصا عنوانشان دقت کنید! قضاوت نهایی درباره ی سال جدید هم با خودتان!

سال نو مبارک

Happy Persian New Year, 1385, hands, fingers, showing the year, numbers, grayscale, idea, cute

لحظه ها

سال که نو میشه، آدم نا خودآگاه یاد گذشته و حال و آینده میوفته! بماند که چقدر مرور لحظه های سخت گذشته لذت بخشه، اما فکر کردن به آینده و مسیر پیش رو، دست تنها، مملکت غریب و یک عالمه مسائل جدید و غیر قابل پیشبینی، این احساس رو بهم میده که باید بهتر و بیشتر از گذشته تلاش کنم.

زندگی اینجوری که مدام توی تلاطم و بالا و پایین باشی، دقیقا اون چیزی بوده که من بخاطرش الان اینجام. نمیدونم چرا، ولی اینجوری مرتب حس میکنم که یه موضوعی هست که من باید حلش کنم. از زندگی تکراری و بدون هیجان و روزمره گی اصلا خوشم نمیاد.

موفقیت

هیچ چیز خوبی در زندگی، بدون تلاش و زحمت بدست نمیاد. یه موقع باید پول خرج کنی، یه موقع انرژی، یه موقع آبرو، بعضی موقع ها هم فقط باید زمان صرف کرد!

اگه از من بپرسید، که سه تا شاه کلید تو زندگی رو معرفی کنم، بطور حتم یکی از اونها اینه: "صبر"!

The Better Life, Patience is a mark of maturity

The Better Life

Patience is a mark of maturity. If you want to grow spiritually, plan on adding a good deal of patience into your life. When babies don't get what they want immediately, they get very upset. Most children are very impatient: they don't know the difference between "No" and "Not yet." Maturity involves the ability to wait, to live with delayed gratification.

Patience begins by changing the way you look at something. When I'm impatient, I have limited perspective.  All I'm seeing is myself; my needs, my desires, my goals, my wants, my schedule, and how you're messing up my life. First, develop a new perspective. Find a new way of looking at the situation that is giving you problems.

چشم داشت

فارغ از همه ی تفاوتهای بد و خوب، بین اینور و اونور دنیا، چیزی که شاید بدون طرف و خیلی صادقانه، تفاوت فرهنگی ایرانیها رو با هر جای دیگه ی دنیا باعث میشه، نوع نگرش به طرف مقابل هستش. حالا این طرف مقابل میتونه همسر باشه، میتونه شریک کاری باشه ، یا حتی یه دوست و رفیق... ما ایرانیها اصولا از همدیگه انتظار بیجا داریم!

چیزی که توی فرهنگ ما با اینجا خیلی فرق میکنه، اینه که ما همیشه در فرهنگمون احترام گذاشتن و از خود گذشتگی رو یه وظیفه میبینیم. در شرایطی که توی فرهنگهای دیگه، افراد همیشه در هر انتخابی آزادند. اونها در این مورد فکر میکنند که اگه طرف مقابل با یک نفر دیگه احساس عشق و آرامش بیشتری میکنه، پس باید بره سراغ اون. جالب اینجاست که هیچ مقاومت و عملکرد غیرمنطقی هم پیش نمیاد.

باید بستر ایجاد احترام، ارتباط و عشق رو بوجود آورد. اینها رو به زور نمیشه طلب کرد. باید نشون بدی که لایق بهتر هستی... باید باشی تا بشی!

ماها فکر میکنیم، در همه ی شرایط، اگر بد هستیم یا خوب، طرف مقابل باید ما رو تحمل کنه و همینجوری که هست بپذیره! به عبارت دیگه بسوزه و بسازه! همین طرز فکر رو حتی در مورد کار و تجارت هم داریم. مثلا اگر شما به هر بهانه ای احتیاج به کمک دارید، کارفرما یا شریک تجاری شما باید شرایط رو درک کنه و حتی به شما اجازه بده که بیشتر از حالت عادی طلب کمک و مساعدت کنید.

اما اینور دنیا از این خبرا نیست، اینجا هیچ همسر و هیچ کارفرما و هیچ شریکی، به شما آوانس نمیده. دست و پا زدن و تقلا کردن و چاقو کشی و خون و خونریزی هم نداره! به همین سادگی، وقتی نمیخوادت یا وقتی نمیخوایش، هیچ کاری نمیتونی و هیچ کاری نمیتونه بکنه!

اطراف را همانطور که هست ببینیم

آدمها هیچ موقع تغییر نمیکنند! شاید پذیرفتن این حرف کار ساده ای نباشه و از دید شما حتی کاملا برعکس هم باشه! اما این تا اینجا براساس همه ی تجربیات من در زندگیه؛ آدمها نمیتونن عوض بشن. شاید بتونن نقش بازی کنند، شاید بتونن خودشون و اطرافیانشون رو گول بزنند، شاید بتونن خودشون رو با شرایط وفق بدند، اما عوض نمیشند.

تغییر، به عبارت من در انسانها باید به شکل کاملا خود خواسته باشه. من در صورتی میتونم یه عادت و یه طرز فکر همیشگی رو کنار بزارم، که بطور جدی و سرسخت، باهاش مبارزه ی طاقت فرسا کنم. از این جهت که عموما ما انسانها، نمیتونیم لذتها و چیزهایی که دوست داریم و بهشون عادت کردیم رو به سادگی از دست بدیم، تغییر کردن و عوض شدن، کار سختیه! احتیاج به یه انگیزه ی قوی داره. احتیاج به یه تصمیم جدی داره. احتیاج داره که شما خودت رو در وضعیتی ببینی که باید تغییرکنی. این شرایط هم خیلی ساده نیست و خیلی ساده بهش نمیشه رسید.

People Never Changes

این حرفها شاید در قالب یک آدم عادی، چیز چندان مهمی نباشه، چون یه آدم هر چی که باشه، چه خوب یا چه بد، این خودش هست که ضرر میکنه یا منتفع میشه. اما متاسفانه این داستان زمانی که در ارتباط با یه آدم دیگه یا در یک سیستم تکرار میشه، اهمیت بالایی پیدا میکنه.

برای اینکه از تنشهای رفتاری بین آدمها جلوگیری کرده باشم، همیشه تو زندگیم سعی کردم که آدمهای اطرافم رو  همونجور که هستند ببینم، هیچ موقع با اون چیزی که دوست دارم و توی ذهنم تجسم کردم، خو نگرفتم. در تعامل با این طرز تفکر، روزگار سختی بهم گذشته، چون مجبور بودم بجای انتظار تغییر در آدمها، خودم رو تغییر بدم.

افرادی که اطرافتون هستند رو همونجوری که هستند ببینید. سعی کنید شما برای ارتباط با اونها راهی پیدا کنید. اگر در همین حد پیش برید، هیچموقع نه از کسی دلگیر میشید و نه دلخور. محدوده ی ذهنی و عملکردی طرف مقابلتون رو میشناسید. پس در همون اندازه ازش انتظار دارید.

با وبلاگ نمی شه انقلاب کرد، ولی...

یه درد دلی میخوام با خورشید خانوم، در مورد این مطلب اخیری که نوشته بکنم!

واقعا هدف از یه زندگی مشترک چیه؟ غیر اینه که بهتر و بیشتر پیشرفت کنیم؟ غیر اینه که آرامش و حمایت روانی بیشتری داشته باشیم؟ غیر اینه که یه فرقی نسبت به وقتی که تنها هستیم بکنیم؟!

Possiblity of Making a Revolution Through Weblogs, Divorce is not good for either of women or men


حالا اگه تو یه زندگی، همه ی اینها با اشکال مواجه بشه، چه فرقی میکنه که شمای نوعی بخوای طلاق بدی یا طرف مقابلت؟ آیا فقط مهم اینه که بتونی بطور مستقل، همه چی رو از بیخ بکنی و بریزی کنار؟ و بقول معروف یکطرفه همه چی رو تموم کنی؟! یا واقعا میخوایی بسازی؟

مملکت و فرهنگ ما سراپا اشکاله! این روش، که بواسطه ی اون، یک زن، بجای مهریه، حق طلاق و مسافرت بگیره هم یه راه حل منطقی و شاید مناسب برای شرایط خاص الان و آدمهای خاص باشه!... اما آخرش چی؟!

شما که خودتون توی یه سیستم آزاد و یه جامعه ی مساوی زندگی میکنید، چرا اینو هیچموقع نمینویسید که توی اونجا هم با وجود همه ی این آزادیها و امکانات مساوی، باز ایرانیها بالاترین درصد جدایی ها و از هم پاشیدگیهای اجتماعی رو دارند. نمیخوام بگم همه ی ایرانیها اینجورین، اما این شاخصه ی واضح رو این روزها دارم بهش بیشتر توجه میکنم!

با همه ی دوستان و خوانندگانم هستم؛ چرا نمیاییم زندگی و ارتباط مناسب بین دو بعد اصلی یک جامعه ی کوچیک رو یاد بگیریم و یاد بدیم؟ آخه اگه مملکت و فرهنگ ما مردسالار بود و فشار خاصی به زنان در جامعه وارد میکرد و همه ی ما باهاش مخالف بودیم و تلاش میکردیم که تغییرش بدیم، حالا با این راه حلها که داریم عکس این موضوع رو در قالب یه داستان دیگه، بوجود میاریم. اینجوری چه فرقی میکنه؟ باز هم که شاهد خانواده های از هم پاشیده، روحیه های افسرده و ناکامی های مختلف خانوادگی هستیم! باز هم که یک بعد قضیه رو نمیبینیم!!

شاید امروز باید راه حلهایی همانند اونی که خورشید خانوم اشاره میکنه رو بهش پرداخت. اما بیاییم فارغ از این خط و خطوط های فیزیکی، یکسری تغییرات اساسی در تفکراتمون رو از شخص خودمن شروع کنیم. باور کنید، اگه تمام افرادی که الان این مطالب رو میخونن، از همین امروز تصمیم بگیرن که خودشون رو کاملترکنند، برای نسل بعدی اصلا نیازی نیست که بشینیم خط و قانون مشخص کنیم که چه کسی طلاق بده و کی طلاق بگیره! چرا باور نمیکنید که من دور و برم آدمهایی میبینم که حتی صیغه ی عقد هم بینشون جاری نشده، یدونه بچه دارند، اما هیچموقع این حرف و حدیثها بینشون نیست!

همه ی ما خوب میدونیم که سرچشمه ی تمام این ناهنجاریهای اجتماعی توی خانوادست، پس بیاییم پایه های اونو محکم کنیم. بیایید به هم احترام بزاریم. بیایید همدیگرو دوست داشته باشیم. بیایید ارتباط خوب و انسانی رو با هم تمرین کنیم.