« یه بحث داغ روانشناسی | Main > | From a friend on 14 Feb, 06 : Every day! Live, Love and Laugh »

اونجایی که آروز میکنی که ای کاش هیچی نمیدونستی

امان از دست تو! با هر زوری بود یه خرده آبرو داشتیم، اونم دیگه به باد داره میره! دیگه شدیم هم قطار احمدی نجات (اشتباه نکنید! اشتباه نکردم) و دار و دستش! تو رو خدا ما رو از این یه مورد قلم بگیرید! کمک!!!

باید در مورد این بحث بسیار شیرین (!!!) که این همراه قدیمی و دوست داشتنی (که خدا ازش نگزره!!!) تو دامن ما گذاشت - و تقریبا کار به جایی رسبده که هر کی ما رو میبینه میگه احسان جان کمک میخای؟ مشکلی پیش اومده؟!! – چند تا نکته ی بسیار باریکتر از مو رو اشاره کنم:

اول اینکه من واقعا مشکلی برای پیدا کردن آدم ندارم، خدا رو شکر تا دلتون بخواد هست! اما مشکل اینجاست که من برای رسیدن به هر مرحله ای از زندگی یه اصولی دارم. دوستی و رفاقت یک طرف ، اما بحث زندگی به طرف دیگه. اگه میگم ازدواج کار یه شبه ، واقعا همینطوره! اون چیزی که خیلی مهمه زمانی هست که برای رسیدن به اون یه شب باید صرف کرد. دلیل اینکه حالا این زمان مورد نظر- از دید من -  یه خورده سخت و طولانیه به این دلیله که هدف از رسیدن به هر مرحله از زندگی (اقلا برای شخص من) باید یه معنی و مفهومی داشته باشه. اگه قراره که شما یه مسیری رو بری ، باید یه چیزی توی اون مسیر بدستت بیاد که اگه اون موقعیت رو نداشتی هیجوقع بهش نمیرسیدی!

رسیدن به یه شخص مناسب از دید من زمان میبره، چون باید کسی رو انتخاب کرد با مورد انتخاب کسی قرار گرفت که یه حرف و پیشرفت جدید در کنارش بوجود بیاد (از همه نظر). اگه این دوران شناسایی طول میکشه یا اگه از دید من طولانیه به این دلیله که وقتی دور و بر خودمو میبینم و با تجریه های مختلفی که تو این چند سال از دور تا دور دنیا بدست آوردم، هنوز کسی رو پیدا نمیکنم که اقلا تا یه حدی از حرفهای منو درک کنه یا عقایدش برای من قابل احترام و ارزشمند باشه. متاسفانه برعکس اون برداشتهایی که دوستان میکنن (و بعضا کردند!!!)، اصلا منظورم این نیست که بقیه مشکل دارن یا هر چی، من واقعا فکرمیکنم که اشکال از منه، من یه آدم مشکل داری هستم. دلیلشم خیلی واضحه، شما هر چی بیشتر بدونی و بیشتر ببینی، نه تنها روزگارت سهل تر نمیشه، بلکه تازه اینبار گاهی اوقات کار با خودت هم گیر میکنه ، جه برسه به بقیه.

یه نکته جالب الان به ذهنم رسید که همیشه برای من واقعا معنی و مفهوم داره: اگه کل دانسته ها رو یک بادکنک باد شده در یک اطاق خالی پر از مجهولات ببینید. هر چقدر که این بادکنک دانایی شما بزرگتر بشه، درگیری با دنیای مجهولاتش بیشتر میشه (دستکم به لحاظ فیزیکی)

اونجاست که آروز میکنی که ای کاش هیچی نمیدونستی و حتی مجبور نبودی که بدونی!