بیل کلینتون (Bill Clinton) با یه ندونم کاری (یا شایدم یه پاپوش اساسی) اسم خودش رو بعنوان رئیس جمهوری که بخاطر یه افتضاح سیاسی در مورد رابطه ای که با کارآموز 22 ساله ی کاخ سفید، مونیکا لوئینسکی (Monica Lewinsky) داشت ابدی کرد! بنده ی خدا در طی این سالها خیلی سعی کرده که جبران کنه، اما بهرحال هنوز هم هرکی میبینتش به اولین چیزی که فکر میکنه، اون موضوع کذاییه! در این مورد، عکاس بسیار ریزبین گدی ایمجز (Getty Images) در هفته های گذشته، صحنه ای بسیار زیبا ازش گرفته، در زمانی که مشغول گوش دادن به صحبتهای همسرش هیلاری رادهم کلینتون (Hillary Rodham Clinton) در کمپینی در واشنگتن است.

با دیدن عکسهای زیبای روشن نوروزی در نخستین جشن بزرگ انجمن بازيگران سینمای ایران، حسابی یاد خاطرات گذشته افتادم. چهره هایی که هر کدامشان یادآور دورانی خاص در تاریخ فیلم و سینمای ایران است. حتی برخی از این چهره ها، یادآور دوران کودکی، نوجوانی و جوانیمان هستند.

روزگار چقدر تند، سریع و خشن میگذرد. این مجموعه عکسها را ببینیم، حرفهای بسیاری برای گفتن دارند!
اصلا حال و حوصله ی وبلاگ نوشتن نداشتم اما بقدری شیفته ی این عکس زیبا شدم که باعث شد چند خطی درباره اش بنویسم. جالب است که با دیدن این عکس ذهنم بقدری مشغول شد که در پی آن مجموعه ای از آپ دیت ترین عکسهای سینمایی ایران را جستجو کردم و مطالب بسیار جذابی ساعتها مرا وادار به اینترنت گردی بی هدف شبانه کرد! بیایید برای خنده هم که شده، یک سناریو را با هم از زوایای مختلف بررسی کنیم. به بهترین کامنت جایزه میدهم، باور کنید! بنظر شما در عکس زیر، خانم کتایون ریاحی -درحین گوش دادن به موسیقی- به چه چیزی خیره شده و در چه فکری ست؟ از آنطرف چه موضوعی در ذهن خانم آتنه فقیه نصیری میگذرد؟ بقیه چگونه فکر میکنند؟!!

کشور ما مملکت تناقض هاست، یاد گرفته ایم که آنچه میبینیم، با آنچه میگوییم و حتی با آنچه میشنویم باید تفاوت داشته باشد! اتفاق عجیبی در حال وقوع است، فرهنگ و سیستم فکری مان بهم ریخته، خدا میداند که چند ده سال طول خواهد کشید که تازه بعد از بیگ بنگ سیاسی ایران (که بزودی باید در پیش باشد!) فرهنگ و تفکر و روش زندگی آن جامعه و مردمش تغییر کند.
احساس میکنم که هم اینک عجیب در خودسانسوری و نمایش خلاف واقع غوطه وریم! همه چیز در بستری از دروغ، ظاهربینی و حسادت شناور است!

بنظرم دوران کودکی و نوجوانی مهترین نقش رو در شکل گیری شخصیت هر انسانی داره. در بررسی گذشته ی هر انسان جنایتکار و بیماری، چیزی جز یک دوران تاریک، خشن و غیرطبیعی، چیز دیگری نیست. من بواسطه ی همه ی تجربیات زندگیم، تقریبا به این موضوع ایمان دارم؛ که بزرگترین وظیفه ی هر پدر و مادری تنها فراهم آوردن یک دوران کودکی و نوجوانی آروم و صمیمانه برای فرزندشون است. همه ی اتفاقات، کمبودها، فشارهای روحی و روانی و جسمی، اثر نهایی خودش رو در مراحل بعدی زندگی بچه ها نشون میده. اگه یه مرد و زن موقعی که دارن بچه دار میشن، به این مسائل فکر کنند، بزرگترین خدمتی هستش که به بچشون میکنند.
حالا چرا این حرفها رو میزنم؟ در پی اعدام دیکتاتور سابق عراق (صدام حسین)، اخبار مختلف رو که دنبال میکردم، چند جا در مورد گذشته و زندگینامه ی صدام صحبت میشد که متوجه شدم که این بنده ی خدا هم از همون بچه گی بدبخت بوده و از یه خونواده ی خیلی بیچاره تر از خودش متولد شده. جالبه که وقتی مادرش صدام رو 4 ماهه حامله بوده، پدرش کشته میشه و از طرفی برادر بزرگترش هم چند ماه بعد بواسطه ی یک بیماری و زیر عمل جراحی میمیره. وضعیت روحی و روانی مادرش رو کاملا میشه حدس زد که در دورانی که صدام رو باردار بوده بارها دست به خودکشی و سقط جنین میزنه که موفقیت آمیز نبوده و نهایتا با کمال تنفر و بی مهری بچه بدنیا میاد. مادرش بچه رو رها میکنه و میره تا جایی که صدام تا حدود 2 سالگی مادرش رو نمیبینه و دور از خونواده و بطور نامعلومی بزرگ میشه تا بعد که یک ناپدری بیمار- مثل خودش - در تمام دوران کودکی، آزار جسمی و روحیش میداده و درنهایت از 8 سالگی تحت حمایت برادر مادرش که اونم یه جورایی سیاسی و تندرو بوده بزرگ میشه و کم کم وارد مدرسه و فعالیتهای سیاسی و در نهایت حزب بعث عراق میشه و کارش به اینجا میرسه که میبینید!

وقتی به زندگینامه ی این بدبخت فکر میکنید، متوجه میشید که انتظار دیگه ای هم ازش نمیرفته. آدمی با این سابقه ی روحی و جسمی و خونوادگی، اگه بیمار روانی و جنایتکار نباشه حتما دچار تزلزل شخصیتی و عقده های روحی و روانیه!
واقعا بچه دار شدن فرایند خیلی پرمسئولیتی هستش که خیلی ها در اوج بیخیالی اصلا فکرش رو هم نمیکنن! یادم میاد یه دوستی داشتم که در دوران مدرسه باهم بودیم، بعدها در دوران دانشگاه، خبر رسید که ازدواج کرده. درست 3 ماه بعد از عروسیش رفتیم سربازی و دوران آموزشی و اینا! به 2 ماه نکشید که شنیدم همسرشون باردار هستند و یه پسر کاکل زری تو راهه! منو میگید؛ در تمام این مراحل دهنم باز مونده بود و این آخری دیگه شاخم در آورده بودم! برای بعضیها زندگی کردن و خونواده دار شدن مثل سوار اتوبوس شدن یا لباس خریدنه!
آینده ی بچه ای که براساس شانس و اقبال بوجود میاد و توی یه خونواده ای که پدر و مادرش هنوز آمادگی جمع کردن خودشون رو هم ندارن خوب معلومه دیگه چی میشه!
مطالب این پست بیشتر به درد کسانی میخوره که در آمریکا و شاید هم در کانادا زندگی میکنند. بهرحال فکر میکنم که دیدنش برای همه آموزنده باشه!
اخیرا بواسطه ی ماجرای بوجود اومده در دانشگاه UCLA که باعث درگیری پلیس با یه دانشجو شد، خیلی حرف و حدیث توی ذهنها اومد که اصولا محدوده ی پلیس برای اعمال خشونت چقدر هستش و از زاویه ی دیگه، چه حقوقی برای افرادی که با پلیس مواجه میشن هست.
همون موقع مطالب مختلفی رو خوندم، تا اینکه امشب یه ویدئوی 45 دقیقه ای از یه وب سایت باحال دیدم که اومده یه سری نکات ریز و کاربردی رو با هدف آموزش حقوق شهروندان در مواجه با پلیس به تصویر کشیده. مثلا اینکه وقتی توی ماشین هستید و پلیس شما رو متوقف میکنه، در چه صورتی مجاز هست که ماشین شما رو بگرده و اصولا چه کارهایی جایز هست و چه کارهایی نیست. هیچوقت یادم نمیره که تو ایران هر موقع پلیس یه اتوموبیلی رو نگه میداشت، زودتر از آقای پلیس، راننده ی عصبی بود که از ماشین میپرید بیرون و شروع میکرد به داد و هوار کردن! اینجا کاملا برعکسه و تماما به شما توصیه میشه که اصلا شلوغش نکنید و در ثانی این پلیس هست که باید به سمت شما بیاد نه شما به پیشوازش برید! جالب اینجاست که به درستی در این فیلم اشاره میشه که وقتی پلیس از شما درخواست میکنه که کنار جاده یا خیابون نگه دارید، اولین کاری که میکنید این باشه که اتوموبیل رو خاموش کرده و هر دو دستتون رو روی فرمون ماشین بزارید و وقتی که پلیس از شما درخواست میکنه، شیشه ماشین رو تماما پایین نکشید!
همین نکات رو در مورد مواقعی که پلیس به منزل شما مراجعه میکنه در این فیلم میبینید. نکته ی بسیار جالب و مهم اینجاست که در بیشتر مواقع، این شما هستید که حق دارید به پلیس اجازه ی بازرسی از خونه یا ماشینتونو بدید!
یه مطلب خیلی مفید و کوتاه هم در کنار این فیلم معرفی میکنم که بد نیست یه نگاهی هم به اون بندازید.
همیشه شکی در این نداشتم که چینی ها خیلی مردمان سخت کوش و زحمتکشی هستند. از زمانهای دور تصاویری از سخت کار کردن و شب و روز زحمت کشیدنشان در ذهنم بوده، بیخود هم نیست که واقعا همه ی دنیا رو قبضه کرده اند، به هرچی که نگاه میکنی ساخت چین است.
اوایل فکر میکردم که شاید کشورهای (بظاهر پیشرفته ی اینور دنیایی) از این فرآیند خیلی هم خوشحال نخواهند بود و نمیشینند و ببینن که چین دارد دنیا را میگیرد. بعد از مدتی و با شناخت بیشتر از سیاستهای تجاری و اقتصادی دنیا، متوجه شدم که اتفاقا کشورهای اینطرفی خیلی هم استقبال کرده اند و برایشان هم خوب شده است. از این بابت که قیمتهایشان بسیار تعدیل شده و یا ثابت مانده است و از طرفی تمام بار تولید و مباحث مربوط به اون رو از مواد اولیه بگیرید تا سروکله زدن با کارگر و حتی مباحث مرتبط به محیط زیست را (که همگی دردسر است) از کشورهای خود دور کرده اند و با آرامش و آسایش فقط مدیریت میکنند و پول در میاورند و اقتصادشان را میگردانند.
هیچ منبع و مطالب مشخصی هم در این موارد به دستم نرسیده بود و فرصتی هم دست نداده بود که دنبال بحث خاصی با کسی باشم تا اینکه امروز ویدئویی را دیدم که نکات و حقیقتهای بسیاری را در پشت پرده ی این بظاهر غول اقتصادی دنیا برایم روشن کرد. تازه فهمیدم که همان آواز دهل از دور شنیدن خوش است.
اگه فرصت دارید، این ویدئو رو که حدود 30 دقیقه هست ببینید. خودتون در مورد این واقعیتها قضاوت کنید. من که واقعا به نتایج و عقاید جدیدی رسیدم!
این بازی یلدای وبلاگستان فارسی هم داستانی شده! خیلی جالب و خواندنی و خنده دار! بعضی ها واقعا جالب و زیبا نوشته اند و گاهی انگار خاطرات و نوع تفکر و نگرش آنها دقیقا همان چیزی است که توی ذهن من و شماست. اگر صادقانه باشد، میتوان خیلی شباهتهای ذهنی و شخصیتی را پیدا کرد. بعضیها که بشکل کاملا واضح چاخان میکنند، انگار که داری سخنرانی احمدی نژاد برای مردم علی آباد دره ی کجا شهر را میخوانی!
قبلا شیرین خانم عزیز و مامان غزل مهربون و امروز هم دیدم که کتی عزیز از من خواستند که اعترافاتم را بنویسم! هرچی فکر میکنم باور کنید چیزی نیست که بنظرم جالب و مهم باشه و از طرفی اصلا اعترافی در کار نیست. برای احترام به نظرشون و تشکر از لطفشون، چند تا موردی که بنظرم میاد رو مینویسم:
1- من یه آدم خیلی معمولی هستم، دوست داشتن رو دوست دارم و دوست دارم که دوستم داشته باشند.
2- خیلی به ارتباطات و شخصیت آدمها احترام میزارم و دقیقا به همین شکل از آدمهایی که به این موضوعات اهمیت نمیدن یا اقلا خیلی الکی و راحت از کنارشون رد میشن اصلا خوشم نمیاد.
3- هیچ اتفاق، ارتباط و موقعیتی در زندگیم بواسطه ی شانس و اقبال بوجود نیومده. حداقل برای رسیدن به هر چیزی تلاش کردم و زحمت کشیدم و مراحل بوجود اومدنش رو با همه ی وجودم حس کردم.
4- عاشق کلاس و درس و مدرسه هستم. در کل از محیط آموزشی و علمی خیلی خوشم میاد. بهترین دوستانم هم در اون محیطها بودند و هستند. آروزم اینه که در آینده در کنار هر کاری که میکنم، بتونم یه استاد دانشگاه یا پروفسور باشم. تنها چیزیه که فکر میکنم در زندگی منو ارضاء میکنه.
5- آدم مذهبی نیستم. اما به حس و حال درونیم خیلی وابستم و کاملا بهش اعتقاد دارم. چیزی رو که با حس درک میکنم و با منطق مرتبط میبینم، بهترین و عمیق ترین تاثیر رو در من میزاره!
بیشتر دوستان بنوعی وارد این بازی شده اند. درهر حال دوستان بعدی را معرفی میکنم که اگر مایلند از خودشان بنویسند: محمود عزیز (از وبلاگ دستنوشته ها، دوست خوبم ساکن وینی پگ). حسین خان (که جدیدا حسابی حالی اساسی به سایتش داده، به انگلیسی مینویسد؛ به انگلیسی هم یلدا بازی خواهد کرد لابد!) و همچنین آرش عزیز (از بر و بچه های هم شهری).